close
تبلیغات در اینترنت
♫♥ سنگ صبور ♥♫
نویسندگان
موضوعات مطالب
لينك دوستان
آمار
» افراد آنلاین : 2
» بازدید امروز: 7
» بازدید دیروز : 19
» هفته گذشته : 110
» ماه گذشته : 67
» سال گذشته : 8676
» کل بازدید : 156446
» کل مطالب : 172
» نظرات : 338
درباره سنگ صبور

عزیزم: نقطه سر خط.!!! بی وفاییت شده عادت. تو نوشته بودی دیدار .... سه تا نقطه تا قیامت! عزیزم: نقطه سر خط. تلگرافی شده نامت. قلبم و مچاله کردی توی نقطه چین نامت. زیر درد و خط کشیدی ضربدر زدی رو اسمم. تا بدونی که به اسمم تا دم جونم طلسمم. عزیزم: نقطه ته خط. برو با خیال راحت. به تو تقدیم این ترانه. عوض جواب نامت.....
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه
نظر سنجی
از نظر شما در بیشتر مواقع کدامیک دست به خیانت میزند
امكانات
طراح قالب

RSS

Powered By
Paezan

تبلیغات

توجه

به وبلاگ بزرگ سنگ صبور خوش آمدید____________________نویسندگان وبلاگ لحظات خوشی را برای شما در این وبلاگ آرزومندند_______________________لطفا مارا از نظرات خود درمورد این وبلاگ آگاه کنید_________________________________دوستانی که اشعار عاشقانه یا مطالب ویا داستان عاشقانه دارن در قسمت نظرات وبلاگ یاداشت کنند_______________________________در ضمن از نویسندگان مشتاق دعوت به همکاری به عمل می آید ___ فقط کافیست درخواست دهید_________________________________باتشکر از همه شما

nice...

1- به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد... به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد... و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد...

2 - هوس بازان کسی راکه زیبا می بینند دوست دارند... اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا می بینند...

3- وقتی در زندگی به یک در بزرگ رسیدی نترس و نا امید نشو... چون اگه قرار بود در باز نشود جای آن دیوار می گذاشتند...

4- آنچه که هستی، هدیه خداوند است و آنچه که خواهی شد، هدیه تو به خداوند... پس بی نظیر باش. ..

5- شریف ترین دل ها دلی است که اندیشه آزار دیگران در آن نباشد...

6- بدبختی تنها در باغچه ای که خودت کاشته ای می روید...

7- وقتی زندگی برایت خیلی سخت شد به یاد بیاور که دریای آرام، ناخدای قهرمان نمی سازد. ..

8- هر اندیشه ی شایسته ای، به چهره انسان زیبائی می بخشد...

9- قابل اعتماد بودن ارزشمند تر از دوست داشتنی بودن است. ..

10- نگو: شب شده است. .. : بگو صبح در راه است


درباره : موضوع آزاد ,
امتیاز : | نظر شما :
برچسب : خوبی،بهترین،زیبایی،زندگی،مثبت اندیشی... ,
تعداد بازدید : 815

نوشته شده در یکشنبه 26 دي 1389 توسط mehdi| لينك ثابت |

لحظاتی شاد با دنیای عروسکها...

به امید عشقی بی پایان برای همگی شما عزیزانم


درباره : موضوع آزاد ,عاشقانه ,
امتیاز : | نظر شما :
برچسب : عاشقانه با عروسکها ,
تعداد بازدید : 1419

نوشته شده در چهارشنبه 22 دي 1389 توسط mehdi| لينك ثابت |

خروج ممنوع...

دیروز سر همین کوچه ایستاده بودم
نگاه کردم
خیالم راحت شد
«ورود ممنوع» نبود
آنقدر ذوق کردم
که توجه نکردم
به آن دو تابلوی به ظاهر بی خطر
که به طرز احمقانه و خطرناکی کنار هم بودند
«یک طرفه»
«بن بست»!
و اکنون ایستاده ام
اینجا
در انتهای این کوچه احمق!!
در انتهای این «خروج ممنوع!»

 


درباره : موضوع آزاد ,عاشقانه ,شعر عارفانه ,
امتیاز : | نظر شما :
برچسب : بن بست،خروج ممنوع،گرفتاری... ,
تعداد بازدید : 1241

نوشته شده در شنبه 18 دي 1389 توسط mehdi| لينك ثابت |

دل ما رو بنویس...

تو که دستت به نوشتن آشناست

دلت از جنس دل خسته ی ماست

دل دریا رو نوشتی

همه دنیا رو نوشتی

دل ما رو بنویس



بنویس هر چه که ما رو به سر اومد

بد قصه ها گذشت و بدتر اومد

بگو از ما که به زندگی دچاریم

لحظه ها رو می کشیم نمی شماریم

بنویس از ما که در حال فراریم

توی این پاییز بد فکر بهاریم



دست من خسته شد از بس که نوشتم

پای من آبله زد بس که دویدم

تو اگر رسیده ای ما رو خبر کن

چرا اونجا که تویی من نرسیدم



تو که از شکنجه زار شب گذشتی

از غبار بی سوار شب گذشتی

تو که عشق و با نگاه تازه دیدی

بادبان به سینه ی دریا کشیدی



بنویس از ما عشقو نشناختیم

حرف خالی زدیم و قافیه باختیم

بگو از ما که تو خونمون غریبیم

لحظه لحظه در فرار و در فریبیم

بگو از ما که به زندگی دچاریم

لحظه ها رو می کشیم نمی شماریم



دل دریا رو نوشتی

همه دنیا رو نوشتی

دل ما رو بنویس


درباره : موضوع آزاد ,عاشقانه ,شعر عارفانه ,
امتیاز : | نظر شما :
برچسب : دل من،خسته،تنهایی ,
تعداد بازدید : 1591

نوشته شده در شنبه 18 دي 1389 توسط mehdi| لينك ثابت |

موفقیت

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد.اگر شما از اعماق قلبتان
تصمیم به انجام کاری بگیرید میتوانید آن را انجام بدهید .
مانع "ذهن" است . نه اینکه شما یا یک فرد، کجا هستید .
اگر قـدر ثانیـه‌های بدون بازگشت را میدانستید و از قلـه‌های
باشکوه موفقیـت چیـزی شنیده بودید،هیـچ گاه...برای در چالـه
مانده ، چـاه را توصیـف نمی کردید...


درباره : موضوع آزاد ,عاشقانه ,شعر عارفانه ,موضوع آزاد ,
امتیاز : | نظر شما :
برچسب : مانع، قلب،خواستن ,
تعداد بازدید : 721

نوشته شده در شنبه 18 دي 1389 توسط mehdi| لينك ثابت |

عشق واقعی...

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .
وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .
با شیطنت نگام می کرد .
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام.

 

ارسال شده توسط : مهسا



درباره : موضوع آزاد ,عاشقانه ,شعر عارفانه ,موضوع آزاد ,واقعی ,
امتیاز : | نظر شما :
برچسب : عشق، مرگ،جدایی،ای خدا... ,
تعداد بازدید : 1683

نوشته شده در چهارشنبه 8 دي 1389 توسط mehdi| لينك ثابت |

منتظرت می مانم...
 
من زیر باران ایستاده ام

و انتظار تو را می کشم

چتری روی سرم نیست

می خواهم قدم هایت را با تعداد قطره های باران شماره کنم

تو قبل از پایان باران می رسی

یا باران قبل از آمدن تو به پایان می رسد...

مرا که ملالی نیست

حتی اگر صد سال هم زیر باران بدون چتر بمانم

نه از بوی یاس باران خورده خسته می شوم

نه از خاکی که باران غبار را از آن ربوده است

هر وقت چلچله برایت نغمه­ی دلتنگی خواند

و خواستی دیوار را از میان دیوارهایمان برداری

بیا...

من تا آخرین فصل باران منتظرت می مانم...

درباره : موضوع آزاد ,عاشقانه ,شعر عارفانه ,موضوع آزاد ,واقعی ,نثر ,
امتیاز : | نظر شما :
برچسب : وفاداری، ژپیابندی،انتظار ,
تعداد بازدید : 1411

نوشته شده در چهارشنبه 17 آذر 1389 توسط mehdi| لينك ثابت |

چرا عشق کور است؟

نماد عشق یک قلب است. اما نماد عاشقی قلبی هست که تیر وسطش خورده. کمتر کسی شاید راز این قلب تیر خورده را بداند.
در باور یونانیان باستان هر پدیده ای یک خدایی داشت. همه خدایان هم یک خدا یا پادشاه بزرگ داشتند که اسمش زئوس بود. یک شب به مناسبتی زئوس همه خدایان را به جشنی در معبد کوه المپ دعوت کرده بود.
دیوانگی و جنون هم خدایی داشت بنام مانیا. مانیا چون خودش خدای دیوانگی بود طبیعتا عقل درست و حسابی هم نداشت و بیش از حد شراب خورده بود. دیوانه باشی، مست هم شده باشی. چه شود!
خدایان از هر دری سخنی می‌گفتند تا اینکه نوبت به آفریدیته رسید که خدای عشق بود. حرف‌های خدای عشق به مذاق خدای جنون خوش نیامد و این دیوانه عالم ناگهان تیری را در کمانش گذاشت و از آنسوی مجلس به سمت خدای عشق پرتاب کرد. تیر خدای جنون به چشم خدای عشق خورد و عشق را کور کرد.
هیاهویی در مجلس در گرفت و خدایان خواستار مجازات خدای جنون شدند. زئوس خدای خدایان مدتی اندیشه کرد و بعد به عنوان مجازات این عمل، دستور داد که چون خدای دیوانگی چشم خدای عشق را کور کرده است، پس خودش هم باید تا ابد عصا کش خدای عشق شود. از آن زمان به بعد عشق هر کجا می‌خواهد برود جنون دستش را می‌گیرد و راهنمایی‌اش می‌کند.
به همین دلیل است که می‌گویند عشق کور است و عاشق دیوانه و مجنون می‌شود. پس تیر و قلب و نقش این دل تیر خورده ای که می‌بینید ریشه در اسطوره های یونان باستان دارد.
بعدها رومیان باستان آیین و اسطوره های یونانیان را پذیرفتند و تنها نام خدایانشان را عوض کردند. در افسانه‌های روم باستان زئوس را ژوپیتر، خدای جنون را ارا و خدای عشق را ونوس می‌نامیدند.
در نتیجه به باور آنها ارای دیوانه چشم ونوس زیبا را کور کرد.


درباره : موضوع آزاد ,عاشقانه ,شعر عارفانه ,موضوع آزاد ,واقعی ,نثر ,نثر ,
امتیاز : | نظر شما :
برچسب : عشق،کوری،دیوانگی ,
تعداد بازدید : 1027

نوشته شده در چهارشنبه 17 آذر 1389 توسط mehdi| لينك ثابت |

باور کن...

 

تمام زندگی بی تو جهنم بود باور کن

مرور خاطراتم بی تو ماتم بود باور کن

صدای گریه ام ر کنج تنهایی به تنهایی

بسان بغض غمگین محرم بود باور کن

سکوت رفتنت تا اوج خواهشهای بی پایان

برایم چون معما گنگ و مبهم بود باور کن

برای پرده پایانی عشقم نماندی تو

وجود گرم و پر معنای تو کم بود باور کن

درون کوچه های خلوت احساس غمناکم

صدای پای باران هم پر از غم بود باور کن

برای زخمهای کهنه و ناسور این عاشق

فقط دست شفا بخش تو مرهم بود باور کن

برایم لمس تو هر لحظه و هر جا نگاه من

به شور انگیزی یک قطره شبنم بود باور کن

وجودت در تمام شعرهای من شکوفا بودباور کن

به پر معنایی گلهای مریم بود باور کن

غروب شهر دلتنگی حضور یک تمنا بود

برای با تو بودن هر نفس مرگی فراهم بود باور کن...


درباره : موضوع آزاد ,عاشقانه ,شعر عارفانه ,موضوع آزاد ,واقعی ,نثر ,نثر ,شعر ساده ,
امتیاز : | نظر شما :
برچسب : هنوزم باور نداری... ,
تعداد بازدید : 657

نوشته شده در چهارشنبه 17 آذر 1389 توسط mehdi| لينك ثابت |

نمی دانم...

 

نمی دانم... نمی دانم چه بگویم؟! هر گاه که یادت در آغوش لحظه هایم به رقص در می آید، قلبم با لهجه ی شیرین سکوت، فقط تو را می خواند.

تو را می خواهم با تمام قلب و روحم! تو را که از من با من مهربانتری. تو را که در چارچوب نگاهت مهربانی قاب شده است و با هر لبخندت، هزاران پروانه ی شوق در دلم به پرواز در می آیند.

با من چه کردی؟ با من چه کردی ای آشنای غریب و ای غریبه ی آشنا؟!

با من چه کردی که اینگونه از دیار خرد کوچیدم و در آغوش عشق خزیدم؟!

با من چه کردی که پشت پا زدم به هر آنچه می خواستم و فقط تو را برگزیدم؟!

با من چه کردی؟

لحظه ای نگاهت را به چشمانم ببخش، مهرت را به قلبمو حضورت را به لحظه هایم، تا با تمام وجود، تو را و حضورت را حس کنم و مست عشق شوم.

آوای مهر را که نواختی، مسحور شدم...

از عشق که گفتی، مجنون شدم...

و وقتی به سویم آمدی، با کوله باری از عشق، با سبدی از گلهای سرخ لبخند، با یک دنیا صداقت، با یک جهان وفا و با دفتری از کلمات عاشقانه ی زیبا، سِحر شدم!

تو را یافتم و از همه چیز گسستم؛ تو در نظرم ثروتمندترین فرد این دیار آمدی؛ چرا که گنجینه ای از عشق در دل و یاقوت لبخند را بر لب داشتی.

... و من چشم بستم بر هر آنچه غیر توست و قلبم را به دست عشقت سپردم...

و ذهنم را به یادت سپردم تا تصویر تو را بر آن حک کند...

و لحظه هایم را به دست انتظار سپردم تا برایم روزهایی بسازد با یاد و نام تو...

آه! ای غریبه... با من چه کردی؟

 

 

ارسالی : مهسا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نظر یادتون نره
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 


درباره : موضوع آزاد ,عاشقانه ,شعر عارفانه ,موضوع آزاد ,واقعی ,نثر ,نثر ,شعر ساده ,نثر ,
امتیاز : | نظر شما :
برچسب : با من چه کردی غریبه؟؟؟؟؟؟؟ ,
تعداد بازدید : 1221

نوشته شده در چهارشنبه 17 آذر 1389 توسط mehdi| لينك ثابت |

عناوين آخرين مطالب ارسالي
صفحات دیگر