close
تبلیغات در اینترنت
واقعی
نویسندگان
موضوعات مطالب
لينك دوستان
آمار
» افراد آنلاین : 1
» بازدید امروز: 28
» بازدید دیروز : 7
» هفته گذشته : 35
» ماه گذشته : 53
» سال گذشته : 53
» کل بازدید : 53
» کل مطالب : 172
» نظرات : 338
درباره سنگ صبور

عزیزم: نقطه سر خط.!!! بی وفاییت شده عادت. تو نوشته بودی دیدار .... سه تا نقطه تا قیامت! عزیزم: نقطه سر خط. تلگرافی شده نامت. قلبم و مچاله کردی توی نقطه چین نامت. زیر درد و خط کشیدی ضربدر زدی رو اسمم. تا بدونی که به اسمم تا دم جونم طلسمم. عزیزم: نقطه ته خط. برو با خیال راحت. به تو تقدیم این ترانه. عوض جواب نامت.....
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه
نظر سنجی
از نظر شما در بیشتر مواقع کدامیک دست به خیانت میزند
امكانات
طراح قالب

RSS

Powered By
Paezan

تبلیغات

توجه

به وبلاگ بزرگ سنگ صبور خوش آمدید____________________نویسندگان وبلاگ لحظات خوشی را برای شما در این وبلاگ آرزومندند_______________________لطفا مارا از نظرات خود درمورد این وبلاگ آگاه کنید_________________________________دوستانی که اشعار عاشقانه یا مطالب ویا داستان عاشقانه دارن در قسمت نظرات وبلاگ یاداشت کنند_______________________________در ضمن از نویسندگان مشتاق دعوت به همکاری به عمل می آید ___ فقط کافیست درخواست دهید_________________________________باتشکر از همه شما

عشق واقعی...

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .
وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .
با شیطنت نگام می کرد .
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام.

 

ارسال شده توسط : مهسا



درباره : واقعی ,
امتیاز : | نظر شما :
برچسب : عشق، مرگ،جدایی،ای خدا... ,
تعداد بازدید : 1765

نوشته شده در چهارشنبه 8 دي 1389 توسط mehdi| لينك ثابت |

حسین پناهی وصیت نامه عجیب و هنری حسین پناهی
قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم. 
بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید. 
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم! 
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند. 
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است. 
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم. 
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد! 
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند. 
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست. 
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید! 
کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند. 
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید. 
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد. 
در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند. 
از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم
 

درباره : واقعی ,واقعی ,
امتیاز : | نظر شما :
برچسب : ,
تعداد بازدید : 329

نوشته شده در چهارشنبه 10 آذر 1389 توسط mehdi| لينك ثابت |

خاطرات سفر به مشهد ...

ساعت ۱۶:۱۰ دقیقه بود که آماده شدم واسه رفتن به حرم... از تجربه ی بد صبحی یه کم ترسیده بودم واسه همین با رزروشن تماس گرفتم و یه ماشین خواستم... از راننده پرسیدم اذان مغرب چه ساعتیه؟ گفت ۱۶:۴۰دقیقه ... گفتم چقدر زود؟ گفت معنیه مشهد همینه... یعنی جایی که خورشید زود غروب میکنه... برام جالب بود... وقتی رسیدم حرم چه صف طولانی بود... اکثرا واسه نماز اومده بودن اونجا... به هر بدبختی بود با کلی فشار و ... رفتم داخل... خورشید داشت کم کم غروب میکرد... گوشه ی آسمون قرمز و نارنجی شده بود... کفترای حرم به پرواز در اومده بودند... انگار داشتن کوچ میکردن،همه به صف و پشت سرهم اوج میگرفتند... یه دفعه نقاره ها به صدا در اومدن... برگشتم ببینم صدا از کجاست؟ بالای یکی از مناره ها چند نفری ایستاده بودند و داشتن نقاره میزدند... از یکی پرسیدم جریانش چیه؟ گفت قبل از اذان مغرب و صبح و حین پخش کردن گلهای بالای ضریح هرروز این نقاره ها رو به صدا در میارن... برام جالب بود... خیلی باحال بود... نمیدونم چرا تا حالا توجه نکرده بودم به این مسئله؟؟؟... اذان مغرب رو داشتن میگفتن سرمو رو به آسمون بلند کردم و از خدا خواستم که فقط به زندگیم آرامش بده... ایستادم تو صف نماز جماعت...بعد از نماز مغرب و عشاء ، زیارت امین ا... رو خوندن که خیلی به دلم نشست... توی صحن نشسته بودم و فقط داشتم اطرافم رو نگاه میکردم... فواره ها رو که نگاه کردم به زلالی و پاکیشون حسودیم شد... نمی دونید چه حالی داشتم... تا حالا انقدر زیبا به مسائل اطرافم نگاه نکرده بودم... زوج های جوانی که دست به دست هم میومدن تو حرم و نماز میخوندن و برای خوشبختیشون با هم و برای هم دعا می کردن... چشمای گریون بعضی آدمها ،دستهای رو به آسمون، هق هق گریه ی بعضی های دیگه... اشک شوق یه سری افراد... لبهای خندون کسایی که حاجاتشون رو گرفته بودن و برای تشکر اومده بودن... صدای التماس دعاها... دویدن بچه ها دنبال هم ... تلالو گنبد زرد رضا ... صدای افرادی که زنگ میزدن و میگفتن جاتون خالی الان تو صحن امام رضا ایستادم گوشی رو میگیرم سمت حرم هرچی میخوای به آقا بگو... آدمایی که فارغ از همه جا مشغول نماز خوندن بودن ، کتاب دعاهایی که روبروی آدما باز میشد و ... نمی دونم دیگه چی بگم؟ اما همش فوق العاده بود... انگار توی اون لحظات همه چیزو به دست فراموشی سپرده بودم ... انگار دیگه زمان واسم مهم نبود... دلم میخواست تا صبح اونجا بمونم و چشم برندارم از این همه زیبایی ... شاید لحظاتی پیش میومد که حتی دلم نمی خواست پلک بزنم... از عکس العمل آدما گاهی لبخند روی لبام می نشست،گاهی قیافه ام می رفت توی هم... اما همش زیبا بود...

داشتم فکر میکردم اون همه آدم واسه چی جمع شدن دور هم؟؟؟...

از همه جا اومده بودن... هرکسی هم با یه دنیا آرزو و حاجت اومده بود... اینو از شوق گامهایی که بر میداشتن،از نوع نگاهشون میشد فهمید... همه عجله داشتن... انگار میخواستن گوی سبقت رو در عبادت کردن مخلوقشان از هم بربایند... به اون آدمای ساده و پاکی که اومده بودن و خالصانه راز و نیاز میکردن حسودیم میشد... انگار اونجا فقط من بودم که حرکات دیگران برام جالب بود... چون هیچکی به کنار دستیشم  کاری نداشت...باور کنید دست خودم نبود... میخواستم بدونم،میخواستم ببینم مردم چی میخوان،میخواستم آدما رو درک کنم... شاید باورتون نشه اما توی همون لحظات که به رفت و آمد مردم و زیبایی های حرم نگاه میکردم برای برآورده شدن حاجات همشون دعا دعا میکردم... به خودم میگفتم آخه امام رضا،قربونت برم الهی،اینا همه به شوق دیدن تو اومدن اینجا،تو رو به کریم بودنت قسم میدم نذار دست خالی از در خونه ات برگردن... هرکسی به یه امیدی اومده... یکی واسه سلامتی مریضاش،یکی واسه رهایی زندونیش،یکی واسه باز شدن گره از کارش،یکی واسه پایداری خانواده اش،یکی بچه میخواد،یکی واسه رسیدن به محبوب و معشوقش،یکی واسه بخشیده شدن گناهاش،یکی واسه رهایی از قید و بند دنیا ، یکی مثل منم فقط واسه رسیدن به آرامش... نمیدونم چرا واسه اینکه دیگران به خواسته هاشون برسن انقدر بهش التماس میکردم... اما فکر کنم اونایی هم که که اونجا بودن داشتن واسه من همین دعا رو میکردن... یه لحظه چشام پر اشک شد و دوباره بغضم شکست... مثل همیشه که بی صدا میشکنم،اینبار هم آروم آروم اشک ریختم و فقط توی دلم دعا میکردم... توی اون لحظه خیلی ها اومدن به خاطرم... حتی افرادی که شاید واسه یکبار تو زندگیم دیدمشون... حتی اگه اسمهاشون یادم نمیومد قیافه هاشونو سعی میکردم به یاد بیارم... خیلی لحظات خوبی بود... نمی تونم حال و هوامو اونجوری که باید براتون توصیف کنم... فقط میتونم بگم جاتون واقعا خالی بود و ان شاءا... قسمت بشه خودتون برید تا درک کنید... باور کنید گذشت زمان از دستم خارج شده بود... ساعتو که نگاه کردم نزدیک ۱۰ شب بود... وای چقدر جالب بود من ۵ساعت اونجا نشسته بودم و فقط داشتم به دیگران فکر میکردم و اصلا نفهمیدم که چه جوری گذشت... دلم نمی یومد که بلند بشم و برم... دوست نداشتم از اون مکان فاصله بگیرم... وقتی به رفتن هم فکر میکردم دلتنگ میشدم ... انقدر از شهر مشهد بد گفته بودن که تصمیم گرفتم برم و نمونم... کفشامو پوشیدم و از حرم اومدم بیرون... باز دلم گرفت... برگشتم نگاه کردم مناره ها رو،گنبد طلا رو و آسمونو... دل کندن واقعا سخت بود... کی حاضره از آرامش فاصله بگیره؟؟؟ اما میرفتم به امید اینکه به زودی برگردم ... این جدایی موقتی بود... صدای راننده های که داد میزدند تاکسی ، تاکسی ... خانم تاکسی میخواین ؟ و من بی هدف و بدون اینکه مقصد خاصی در نظر داشته باشم روی سنگفرشهای خیابون قدم میزدم و به هیچی جز خدا و عظمت و بزرگیش فکر نمیکردم... نمیدونم چقدر راه رفتم که با صدای گوشیم از اون حال و هوا اومدم بیرون... بابا علیرضا بود که چون از عصر بهش زنگ نزده بودم نگران شده بود... گوشی رو برداشتم و طبق معمول با شادی و صدای کودکانه گفتم : سلام بابایی... خوبی عزیزم؟ ببخشید نگرانت کردم،من حالم خوبه... تو خوفی؟؟؟ این شگردم بود واسه اینکه از دعواهای پدرانه ی بابا علیرضا جون سالم به در ببرم... با ناراحتی گفت معلومه تو کجایی دختر؟ مردم از نگرانی... مگه قرار نبود از حرم اومدی بیرون بهم خبر بدی؟ آخه دخترم تو کی یاد میگیری که نباید بقیه رو نگران خودت کنی؟؟؟ ...   راستش یه کم دلخور شدم... آخه من زیادی نازنازی و لوسم... تقصیری هم ندارم آخری و ته تغاریم دیگه... گفتم حرم بودم باباجون... منو دعوا نکن... اصلا نفهمیدم کی و چه جوری زمان گذشت... باهاتون قهرم... گفت آخه قربون دختر نازم برم تو اونجا تنهایی و منم نگران ، بهم حق بده و بعد بوسم کرد و گفت حالا آشتی؟؟؟ خندیدم و گفتم یه بوس دیگه... اونم بوسم کرد و گفتم حالا آشتی،دیگه دعوام نکنیا بابایی ... و اون با صدای بلند خندیدو چندتا فحش پدرانه هم بهم داد که من به این حرفاش میگم ابراز علاقه ی پدرانه... از صدای بوق ماشین یهو پریدم بالا... بابایی پرسید کجایی مگه؟ گفتم دارم تو خیابون قدم میزنم... وای باز عصبانی شد و گفت همین الان یه تاکسی سوار میشی میری هتل... این وقت شب جای قدم زدنه اونم تو مشهد؟؟؟ ناامیدم کردی،دیگه حق نداری تنها بری مسافرت... این دفعه ی آخرت بود... و گوشی رو قطع کرد... انقدر ترسیدم از داد زدنش که بلافاصله ماشین گرفتم و برگشتم هتل... بابایی باز بداخلاق شده بود و منو دعوا کرد... مستقیم رفتم اتاقم و افتادم روی تخت ... میلی به غذا نداشتم... یه کم که گذشت لباسامو در اوردمو آبی به سروصورتم زدم و باز دراز کشیدم... داشتم به اون لحظات حرم فکر میکردم چقدر توپ بود... به بابا جونم اس ام اس دادم که رسیدم و شب بخیر گفتم... این یعنی اینکه قهرم... اونم دیگه زنگ نزدو جواب داد خوب بخوابی،شب بخیر حتی واسم ننوشته بود که دوستم داره یا بوس نفرستاده بود واسم... دلم یه لحظه از تنهاییم گرفت... با خودم فکر کردم کاش پدرومادرم زنده بودن،اونوقت حتما با اونا میومدم اینجا... از پدرم که چیز زیادی یادم نمیاد آخه ۹ساله بودم که تنهامون گذاشت و دار فانی رو وداع گفت... مادرم هم که ۳سال پیش منو ترک کرده و رفته تو آسمونا پیش خدا... دلم هوای گریه داشت... باز چشام خیس شد... بالشتو محکم بغل کردم اینبار با صدای بلند و هق هق گریه کردم... چقدر تنها بودم... همه ی اونایی که دوستشون داشتم پشت سر هم و به فواصل خیلی کم ترکم کرده بودند... هرکس به دلایلی... راستش دلم به حال خودم سوخت... اما حتما حکمتی داره این کارهای خدا... دلم خیلی واسه پدر و مادرم تنگ شده بود... داشتم گریه میکردم که باز بابا علیرضا زنگ زد... همیشه به موقع میرسه... نمیخواستم جواب بدم اما اینجوری نگرانش میکردم... وقتی گفتم سلام... فهمید باز دلم گرفته ... گفت نگرانت بودم دخترم... حالت خوبه؟ ببخشید ناراحتت کردم اما منو درک کن،همش به خاطر خودته... میفهمیدم... راست میگفت... همیشه کنارم بود... تو این ۲سالی که از آشناییمون میگذشت واقعا برام مثل یه پدر بوده... خیلی جاها کمکم کرده بود... حداقل از نظر روحی خیلی بهم آرامش میداد... وقتی گفت حالا هرچی میخوای بگو؟ باز زدم زیر گریه و براش از دلتنگیام گفتم ... از پدر و مادرم ... از دوستام ... از خانواده ام ... از کسی که قول داده بود تا آخرش باشه اما تنهام گذاشت... از همه چیز و همه کس گفتم و اون مثل همیشه با وجودیکه حرفام تکراری بود خوب می شنید ودر آخر میگفت : اگه اینایی رو که گفتی نداری،خدا رو که داری... منو که داری... آروم باش دختر گلم... اونی که تو رو تنها گذاشته لایق مهربونیها و خوبی های تو نبوده... و انقدر خوب و قشنگ و پدرانه حرف میزد که واقعا آرومم میکرد... اون شبم آرومم کرد مثل همیشه... شب بخیر رو که گفتم قرآن خوندم و سعی کردم بخوابم... ساعت نزدیک ۲بامداد بود...  چشام داشت می سوخت گشنه ام شده بود اما حال اینکه بلند بشم و چیزی بخورمو نداشتم ... نمیدونم کی خوابم برد... اما نماز صبح رو به زور بیدار شدم و خوندم و باز خوابیدم....

در مورد بابا علیرضا:

من و بابایی تو یکی از پروازها با هم آشنا شدیم من با بچه های تیم داشتیم از مسابقه ی ساری برمیگشتیم تهران که با علیرضا آشنا شدم... اون خلبانه و بیشتر پروازهای خارجی رو میره... ۵۲ سالشه و مجرده و به خاطر شکست عشقی که داشته و همچنین شغلش دیگه هیچ وقت ازدواج نکرده... به قول خودش از همون اول براش یه دختر خوب بودم ... و واقعا برای من مثل یک پدر بوده... اینم جهت اطلاع بود چون خیلی ها از من پرسیدن بابا علیرضا کیه؟

بابا علیرضا ، بابای مهربون منه که خیلی دوستش دارم...

 


درباره : واقعی ,واقعی ,واقعی ,
امتیاز : | نظر شما :
برچسب : یا ضامن آهو.... ,
تعداد بازدید : 1363

نوشته شده در شنبه 6 آذر 1389 توسط mehdi| لينك ثابت |

خاطرات سفر به مشهد ...

چشمامو که باز کردم دیدم که ساعت از ۹ هم گذشته... با عجله از جام بلند شدم و دست و صورتم رو شستم ،وضو گرفتم و لباس پوشیدم... از گشنگی دلم داشت ضعف میرفت حال و حوصله ی صبحانه خوردن رو نداشتم .۲روزی هم بود غذای درست و حسابی نخورده بودم...یه بسته شکلات تلخ داشتم اونو در اوردم و خوردم تلخی اش به قول بچه های امروزی بهم فاز مثبت داد... از پنجره خیابون رو نگاه کردم خیلی خلوت بود تازه یادم اومد امروز جمعه است و نماز جمعه می خونن... زنگ زدم به رزروشن و یه ماشین خواستم واسه حرم که گفت نداریم... چادرمو از تو ساک در آوردم و پوشیدم ... واسه اولین بار بود که  یه چادر مشکی داده بودم واسم بدوزن ... قیافه ام چقدر آروم به نظر میومد... از نوع حجابم خوشم اومد... تا حالا پیش نیومده بود چادر بپوشم... بهرحال از اتاق اومدم بیرون ، حال و حوصله ی منتظر موندن واسه آسانسور رو نداشتم... از پله ها دویدم پایین و رفتم از آقایی که وسط لابی ایستاده بود پرسیدم چه جوری برم حرم؟ اونم گفت ۱۰۰متر پیاده برو سمت راست،سرچهارراه بایست بگو چهارراه میدون بار،اونجا پیاده شو بعد دوباره سمت راست بایست بگو حرم... و اضافه کرد خانم تا جایی که ممکنه تاکسی سوار بشین ... با لبخند ازش تشکر کردم و اومدم سرچهارراه... هرچی منتظر تاکسی موندم نیومد واسه همین یه پراید ایستاد گفتم چهارراه میدون بار،گفت بیا بالا... تو ماشین که بودم گوشی ام زنگ خورد... بابا علیرضا بود که مثل همیشه نگران حال من بود و میخواست بدونه تنهایی دارم چیکار میکنم؟... بهش قول دادم که مواظب خودم هستم و نگرانم نباشه... انگار راننده فهمید تنهام ، توی آیینه بهم نگاه کردو گفت مشهدی نیستی آبجی؟ گفتم چطور؟ گفت آخه اصلا لهجه نداری ،بچه ی تهروونی؟خندیدم گفتم نه،مگه هرکی لهجه نداشته باشه بچه ی تهروونه؟ نه آقا من بچه ی جنوبم و اومدم امام رضا رو زیارت کنم...با تعجب گفت:تنها،اونم مشهد؟؟؟یه دختر ۲۰-۲۱ساله،خطرناکه ها  آبجی... چیزی نگفتم اما تو دلم گفتم من زائر امام رضام و خودش مواظبمه... از اینکه سنمو انقدر کم گفته بود خنده ام گرفت... اما خوب طبیعی بود خیلی ها منو کوچیکتر از سن اصلی ام میبینن... خلاصه رسیدیم مقصد و گفتم چقدر شد؟ گفت من از زائر امام رضا پول نمی گیرم اما تو رو خدا مواظب خودتون باشین تو این شهر... تشکر کردم و پیاده شدم... طبق فرموده ی اون آقای هتلی ، سمت راست ایستادم و یه ماشین اومد گفتم حرم؟با سر تایید کرد... سوار شدم و داشتم خیابونا رو نگاه میکردم که آبجی فیروزه زنگ زدو با هم حرفیدیم... راننده یه پسر جوونی بود ،۲تا از مسافراش که پیاده شدن گفت غریبی؟گفتم غریب کسیه که خدا رو نداشته باشه،نه غریب نیستم... گفت هنوز واسه رفتن به حرم و نماز زوده مایلید ۱دوری بزنیم با هم بیشتر آشنا بشیم؟ گفتم مرسی من آشنا زیاد دارم تو این شهر ،حرم پیاده میشم... گفت میدونی قیافه ی بانمک و جذابی داری؟اولین دختری هستی که ازش خوشم اومده،افتخار آشنایی میدین؟با عصبانیت گفتم اگه مسیرتون حرم نمیخوره من همین گوشه ها پیاده میشم... راستش یه کم ترسیده بودم اما سعی میکردم به روی خودم نیارم...تو دلم داشتم به خودم فحش میدادم که چرا تنها اومدم یا اینکه چرا با آژانس نیومدم،باید یه کم بیشتر صبر میکردم با تاکسی میومدم... از نگاههای سنگین اون پسره به روی خودم بدم میومد... داشتم دعا دعا میکردم زودتر برسم حرم و پیاده بشم... از ورودی شیخ طوسی رفت کرایه اش رو که دادم گفت خانم تا کی حرم میمونید بیام دنبالتون؟ از پررویی اش حرصم گرفته بود درب ماشینو محکم بستم و رفتم...

دم درب ورودی دعای اذن دخول رو خوندم و وارد شدم... پس از بازدید بدنی توسط   خانم های محترمه بهم اجازه ورود دادن... وارد صحن اصلی حرم که شدم دلم گرفت... هم خوشحال بودم هم بغض کرده بودم... سلام دادم و سرم رو به نشونه ی احترام پایین اوردم... زیر لب داشتم ذکر میگفتم راستش نمیدونستم از کدوم طرف باید برم سمت ضریح... روبروم نوشته بود "رواق دارالحجه" از پله ها رفت پایین ، کفشامو در اوردم و وارد شدم... خیلی از خانم ها نشسته بودند و مشغول دعا و نماز خوندن بودن... یه کتاب دعا برداشتم زیارت مخصوص اما رضا(ع) رو خوندم،۲رکعت نماز زیارت خوندم... خواستم برم نماز رو به جماعت بخونم که دیدم گفتن صحن پر شده و دیگه اجازه خروج به کسی نمیدن... نماز ظهر و عصرم رو خوندم... بعدشم قرآن خوندم ... دیگه نماز تموم شده بود... پرسیدم ضریح کدوم طرفه؟ بهم نشون دادن... پس از طی کردن چند دالون رسیدم به ضریح ... انقدر شلوغ بود که نمیشد رفت داخل ... به زحمت خودمو رسوندم  داخل... نمیدونم چرا چشمام که به ضریح افتاد دلم لرزید و بغضم شکست... اصلا    نمی دونستم چی میخوام؟فقط داشتم گریه میکردم... هم گریه ی شوق بود و هم گریه ی غم... ۴سالی بود نیومده بودم مشهد،خیلی دلم میخواست تو این مدت بیام حرم امام رضا...اما خوب قسمت نشده بود...

نمیدونم تا کی گریه کردم؟ اما دیگه داشتم ضعف میکردم... تکیه دادم به یکی از ستونها و فقط داشتم ضریح رو نگاه میکردم... از اون همه آرامشی که اومده بود سراغم احساس رضایت میکردم... هنوز هیچی نگفته بودم ، چیزی ازش نخواسته بودم... اما انگار خودش میدونست واسه چی اومدم و به یکباره تمام دردامو دوا کرده بود... انگاری چندین ساعت براش حرف زده بودم و اونم تسکینم داده بود... از اینکه هیچی تو ذهنم نبود خوشحال بودم... از اینکه نمی تونستم براش از نامردیها و بیا عاطفگی های اطرافیان بگم خوشحال بودم... از اینکه لب به اعتراض باز نکرده بودم خوشحال بودم... از اینکه حتی به خاطر کسی آه نکشیده بودم خوشحال بودم... خوشحال بودم از اینکه فقط اونو میدیدم و به بزرگی اش فکر میکردم... فقط یه لحظه خجالت کشیدم از خودم؟ از اینکه چرا انقدر به خدا گلایه کرده بودم؟به اینکه بهش اعتراض کرده بودم؟تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که از خدا بخوام منو ببخشه... از خدا خواستم به خاطر تمام بدیهام و اشتباهاتم منو ببخشه... ۲ساعتی میشد همین جور سرپا ایستاده بودم... واسه تمام دوستام دعا کردم،واسه تمام مریضا،واسه تمام اونایی که گفته بودن التماس دعا... واسه پدرو مادرم ...

اومدم بیرون و رفتم سمت صحن جمهوری... فضای باز و نسیم خنکی که میومد بهم نشاط داد... انگار هنوز چشمام پر از اشک بود آخه همه یه جورایی نگام میکردن... رفتم سمت پنجره فولاد و دوباره واسه همه دعا کردم... یه مهر برداشتم و اول از همه به نیابت از پدر و مادرم که دستشون از این دنیا کوتاهه ۲رکعت نماز خوندم... بعد یکی یکی واسه دوستام و در آخر برای اعضای خانواده ... به خیلی ها هم از حرم زنگ زدم و ... جالب بود  حتی واسه افرادی هم که خیلی اذیتم کرده بودند نماز خوندم و واسه   عاقبت به خیریشون دعا کردم...از دست خودم راضی بودم... از اینکه هیچ وقت تو زندگیم نتونسته بودم واسه کسی بد بخوام حتی تمام اونایی که بهم بد کردن... همیشه از سادگی و صداقتم عدم رضایت داشتم ، اما اونجا تازه به رضایت رسیدم... میخواستم اینبار دیگه کسی رو نبخشم،اما همونجا همه رو بخشیدم ... و با بخشش اونا خودم به آرامش رسیدم... حس عجیبی بود ، خیلی عجیب...

بهتون توصیه میکنم حتما امتحان کنید...

بدیهای دیگران رو ببخشید تا به آرامشی که استحقاقشو دارید برسید...

ساعت ۱۴:۱۸بود که از حرم رفتم بیرون... هنوز پامو بیرون نذاشته بودم احساس دلتنگی کردم... برگشتم و دوباره نگاه کردم ، دلم نمی یومد برم اما دیگه داشتم ضعف میکردم از گشنگی... خداحافظی کردم از آقا امام رضا و از حرم اومدم بیرون... دوروبر حرم پر بود از مغازه... رفتم کنار یکی از این شعبه های نان قدس رضوی و یه کم خوراکی خریدم و سوار تاکسی شدم و رفتم هتل...

دلم میوه می خواست... دوباره برگشتم پایین و با آژانس رفتم کلی میوه و خوراکی بد "چیپش و پفک و لواشک و ... " خریدم و برگشتم...

داشتم از گشنگی میمردم،غذای هتل تموم شده بود... اجبارا خودمو با میوه و کیک و... مشغول کردم تا وقت شام برسه...

چشمامو بستم و به چند ساعتی که تو حرم بودم فکر کردم...

 


درباره : واقعی ,واقعی ,واقعی ,واقعی ,
امتیاز : | نظر شما :
برچسب : یا ضامن آهو... ,
تعداد بازدید : 527

نوشته شده در شنبه 6 آذر 1389 توسط mehdi| لينك ثابت |

خاطرات سفر به مشهد ...

باز اومدم سراغتون...

مثل همیشه تنها اما این بار با دلی پر از امید به آینده ای روشن هرچند تنها،هرچند غمگین ،هرچند...

رفته بودم سفر که خودم رو پیدا کنم،که بدونم از زندگی چی می خوام؟که ببینم می تونم فراموشش کنم یا نه؟

راستش خیلی سخت بود ، اما...

پنج شنبه ساعت ۲۲باید با پرواز ماهان به سمت مشهد مقدس می رفتم . منم که سابقه ی بسیار خوبی در جا موندن از پروازها دارم.چند روز اخیر هم که انقدر سرم شلوغ بود و کار داشتم که نرسیده بودم وسایلمو جمع کنم.تن و تند مشغول جمع آوری وسایلم بودم .حالا چه چیزایی رو جا گذاشتم بماند...تماس گرفتم با جایی که رزرو کرده بودم که خیالم راحت بشه،مشکلی پیش نمیاد.ساعت ۹:۲۰زنگ زدم آژانس گفت تا ۲۰دقیقه دیگه ماشین نداریم ... شوکه شدم خدایا یعنی چی؟ یعنی امام رضا نطلبیده که برم؟ به آژانس های دیگه هم زنگ زدم اما انگار اون شب هیچکی ماشین نداشت...     کم کم داشت گریه ام می گرفت که صدای درب حیاط رو شنیدم.همسایه طبقه پایینی بود از تو بالکن صداش زدم و گفتم ماشینو نیار داخل پارکینگ منو برسون فرودگاه ... فکر کنم تعجب کرده بود آخه تا حالا پیش نیومده بود ازش درخواستی داشته باشم... خودمم یه لحظه موندم چطور این حرفو زدم؟ اما دیگه باید می رفتم... ساعت ۹:۴۰ رسیدم فرودگاه و از خانم همسایه هم تشکر کردم و رفتم سمت گیت ماهان واسه تحویل بار... جالب بود که واسه اولین بار پروازهای ایرانی مشکل نداشت و بدون تاخیر بلند شد... تو هواپیما همش داشتم به دوستم فکر میکردم ... آخرین حرفش این بود اگه تونستم با خودم کنار بیام بهت زنگ میزنم.اگه زنگ زدم واسه همیشه میمونم بدون هیچ قید و بندی... اما اگه زنگ نزدم حلالم کن... خنده ام گرفته بود ... از اینکه ما آدما چقدر راحت بقیه را عروسکای خیمه شب بازی خودمون قرار میدیم... نمی دونم چه حسیه؟اما هیچ وقت نتونستم با احساسات کسی بازی کنم و بابت این قضیه همیشه خدا را شاکر بودم... بگذریم... خانم کناریم اهل مشهد بود و ساکن بندرعباس... کلی از جنوبی ها و  خوبی هاشون گفت و گفت که دلم می خواسته یه شوهر بندری داشته باشم آخه  خیلی بامعرفتن... از زندگیش راضی نبود و جدا شده بود و یه دختر ۹ساله داشت و برگشته بودو مشهد زندگی میکرد...کلی از مردای مشهدی بد گفت و من فقط لبخند میزدم و تو دلم میگفتم ای بابا ، مهدیه خانم تو کجای کاری؟ بدتر از تو هم هستش برو خدا رو شکر کن... گفتم خانم ،  آقایون همشون یه جورایی ... بعد حرفمو اصلاح کردم و گفتم البته خیلی از خانم ها هم همین جور...  گفت صیغه کردم ۸ماهی هست اما زن یه مرد زن دار شدم حالا میخوام واسش شرط بذارم که اگه منو میخواد باید  عقد دائمم کنه... خیلی تعجب نکردم آخه اینجور مسائل دیگه تو جامعه ی ما یه امر عادی به حساب میاد... خیانت کردن هم سن و سال و عشق و زن و شوهر و بچه و... نمیشناسه... هوسه دیگه کاریش نمیشه کرد... سعی کردم حرفاشو بشنوم... کلی حرف زدو آخرش پرسید تنها میری مشهد با لبخند گفتم بله... تعجب کرد گفت یه دختر تنها اونم تو مشهد؟؟؟ خیلی باید حواست جمع باشه ... مردا گرگن... گفتم درسته غریبم اما دارم میرم مهمونی امام رضا(ع) خودش مواظبمه... پرسید چرا میری؟ گفتم واسه فراموش کردن قسمتی از زندگیم... شایدم نمی دونم خانم ... اما میخوام یه مدت از هیاهو و زندگی روزمره دور باشم و فقط به خودم فکر کنم... گفت بهت خیانت کرده؟؟؟ گفتم نمی دونم،شاید بهتر این باشه که بگم تو بدترین شرایط ممکن تنهام گذاشت... شاید براش یه عروسک بودم... شاید بازیچه قرار گرفتم... خیانت رو نمی دونم؟؟؟ خلاصه اینکه شماره شو دادو شماره ام رو گرفت که مشهد همدیگه رو ببینیم و من نتونستم بهش بگم که میخوام تنها باشم و با لبخند پذیرفتم ... ساعت ۲۳:۵۰دقیقه تو فرودگاه مشهد نشستیم و بعدش من با تاکسی به سمت هتل محل سکونتم راه افتادم...

ساعت ۲۴:۳۰دقیقه یا همون ۳۰دقیقه بامداد به مقصد رسیدم و پس از پر کردن فرم مخصوص پذیرش رفتم اتاقم و ...

راستش فکر و خیال نمی ذاشت بخوابم...

اما باید میخوابیدم تا فردا واسه رفتن به حرم آمادگی کامل باشم...

نمیدونم کی خوابم برد اما با صدای گوشیم بیدار شدم و دیدم ساعت ۵صبح شده و باید نماز بخونم...

این اولین نمازم در مشهد بود...

از پنجره حرم رو از دور نگاه کردم و از شوری اشکایی که رو لبم غلتیده بود به خودم اومدم...دیدم ساعت ۵:۴۰ دقیقه است...

رفتم دوش گرفتم و اومدم دوباره دراز کشیدم تا ساعت ۸بشه و برم اونجایی که منو خواسته بود...

 

 


درباره : واقعی ,واقعی ,واقعی ,واقعی ,واقعی ,
امتیاز : | نظر شما :
برچسب : یا ضامن آهو.... ,
تعداد بازدید : 436

نوشته شده در شنبه 6 آذر 1389 توسط mehdi| لينك ثابت |

خاطرات سفر به مشهد ...

ساعت ۱۰ بود که با صدای گوشیم بیدار شدم... بابا علیرضا بود که زنگ زده بود بگه داره میره پرواز... گفت تنبل خانم تو هنوز خوابی؟ گفتم خسته ام باباجون... گفت میدونم ، روزهای سختی رو داشتی... من دارم میرم تا شب ۶تا پرواز دارم اما هرجا رسیدم میزنگم،گوشیت روشن باشه ها؟ گفتم چشم... گوشی رو که قطع کردم باز دلم می خواست بخوابم... اما دیگه نزدیک اذان ظهر بود و باید میرفتم حرم...

بعد از گرفتن دوش و باز هم خوردن تکه ای از شکلات تلخ و یه دونه پرتقال وضو گرفتم لباس پوشیدم و رفتم به سمت حرم...

دلم می خواست قدم بزنم... هوای سرد رو خیلی دوست دارم... از خنکی هوا لذت   می بردم...

رسیدم سر خیابون تاکسی سوار شدم و رفتم حرم...

 اذان ظهر داشت پخش میشد... طبق معمول حرم خیلی شلوغ بود... نمیدونم چرا وقتی به اونجا میرسیدم محو زیبایی های اونجا میشدم؟ اما فرصتی نبود باید نمازو به جماعت میخوندم...

تمام صفها پر بود جایی واسه نشستن نبود... اما افرادی هم بودن که خودشون سجاده انداخته بودن و تو صف بودن... یه جایی پیدا کردم و داشتم نماز میخوندم که یه دفعه صدای دعوای ۲تا زن بلند شد... نماز که تموم شد همه می خواستن بدونن چی شده؟ ظاهرا خواهرشوهر اون زنه بهش گفته بود پاشو بچه ات رو ببر بیرون از صف نمی خواد تو نماز رو به جماعت بخونی ، برو بچه داریتو بکن... عروسه هم ناراحت شده بود کلی بد و بیراه گفتن به هم...

راستش ناراحت شدم آخه حداقل باید حرمت اون محیطو نگه میداشتن...

نماز ظهر و عصر که تموم شد داشت برنامه های عصر و شب حرم رو اعلام میکردن...

 امشب شهادت امام جواد(ع) ، دردونه ی امام رضاست ... خیلی خوشحال بودم که قرار بود اون شب تو حرم باشم... نمی دونید چه حالی داشتم... نمی دونم چند روز میگذشت که غذا نخورده بودم اما دیگه حتی گشنه ام هم نبود... فقط داشتم دعا میخوندم...

دوباره شروع کردن نماز خوندن واسه کسایی که دوستشون داشتم... هر روز واسه یه سری افراد نماز میخوندم... یعنی اگه کسی به ذهنم میرسید بی دلیل واسش نماز میخوندم که هر حاجتی داره خدا بهش بده...

ساعت نزدیک ۲بعدازظهر بود که گوشیم زنگ خورد یکی از دوستان قدیمی بود که میدونست من اومدم مشهد... خواست واسه شب برنامه ی شام بذاره...

گفتم میخوام بیام حرم آخه شب شهادته... خندیدو گفت هنوزم که عرفانی هستی؟ گفتم عوض شدی؟ هنوز بازی های روزگار روح و دلتو عوض نکرده که دختر... حالا تو بیا ، بعد با هم میریم حرم...

قبول کردم... از اون بچه های بامرام بود که ۱دوست به تمام معنا بود... که به آدم انرژی مثبت میدادو بهت خیلی باهاش خوش میگذشت...

یادم اومد واسه اونم نماز بخونم و براش دعا کنم...

حرم تقریبا خلوت شده بود نمیدونم چرا هرچقدر می نشستم تو حرم و گلدسته ها رو نگاه میکردم بازم از دیدنشون سیر نمی شدم؟؟؟ از امام رضا تشکر کردم از اینکه انقدر به موقع منو طلبیده بود... خیلی به این سفر نیاز داشتم... حال و روزم بهتر شده بود... احساس راحتی میکردم... با اینکه تنها و غریب بودم اما اصلا غربت و تنهایی رو حس نمی کردم... مطمئن بودم یکی هست که خیلی هوای منو داره... حسم خیلی خوب بود... بیشتر اوقات چهره ام متبسم بود و لبخند به لب داشتم... شاید بقیه فکر میکردن بی دردم... اما در واقع یقین داشتم که پر از دردم اما کسی هست که تسکینم میده... احساس میکردم خدا تمام توجهش به منه... احساس میکردم هرکاری میکنم ، هرجا میچرخم امام رضا داره نگام میکنه... جالب بود که حتی واسه یه لحظه بیرون از حرم  چادر از سرم برنداشتم... اینجوری احساس امنیت میکردم،احساس آرامش... من آدم محجبه ای نیستم و همیشه از اینکه چادر بپوشم نفرت داشتم، اما اینبار خودم خواستم و پوشیدم و خدایی کلی باهاش حال میکردم...

تو دلم با خدا راز و نیاز میکردم... و بیشتر اوقات طلب بخشش و استغفار داشتم... و فقط ازش آرامش میخواستم...

ساعت ۳بعدازظهر بود که از حرم اومدم بیرون... سوار تاکسی شدم و رفتم هتل...

دلم اصلا غذا نمی خواست فقط میخواستم بخوابم خیلی خسته بودم...

ساعت 4:45 دقیقه بعدازظهر بود که دوستم زنگ زدو گفت آماده شو دارم میام...

نماز مغرب و عشاء رو خوندم و آماده شدم...

ترافیک باعث شد که با 15دقیقه تاخیر و ساعت ۵:۴۵ برسه...

سوغاتیاشو برداشتم و رفتم پایین دیدم تو ماشین نشسته و سرشو گذاشته روی فرمان... زدم به شیشه و گفتم چطوری خاکستری؟؟؟ اونم با صدای بلند خندیدو گفت تو بهتری قهرمان ...

فامیلش طوسی بود منم بهش میگفتم خاکستری و اونم دیگه عادت کرده بود...

بعد از سلام و احوالپرسی گفت کجا بریم؟ گفتم شهر شماست از من می پرسی؟من مهمون توام هرجا دلت میخواد برو... گفت نظر بده؟ گفتم کوه سنگی...

با تعجب نگام کرد و گفت میمیری از سرما؟ گفتم تو برو نگران من نباش،بیا اینم سوغاتی هات...  توی راه کلی سربه سر هم گذاشتیم و خندیدیم... اونجا که رسیدیم رفت نوشیدنی و چیپس و پفک خریدو رفتیم بالای کوه... وسط راه کلی نشست و گفت بیخیال شو ، تو جوونی و پرانرژی من دیگه پیر شدم دست از سر من بردار... منم نشستم و گفتم برو خجالت بکش خیره سرت ورزشکاریا؟؟؟ گفت من بازیکن سرعتی ام ، بابا نمیکشم دیگه بیام بالا... من حرکت کردم و گفتم من رفتم خواستی بیا،خواستی بمون من بر میگردم... با کلی غرولند رسیدیم اون بالا... گفت به اینجا میگن : بام مشهد... اینجا محل دفن ۵شهیده گمنامه... ایستادیم و واسشون فاتحه خوندیم و گفتم میخوام برم نوک نوک کوه... از سنگها که رفتم بالا گفت تو رو خدا بیا پایین میفتی میمیری شرت میفته گردن من فلک زده... خندیدم و یک متری اومدم پایین تر و گفتم فقط به خاطر التماسای تو بود... راستش خودمم یه کمی ترسیده بودم آخه آدم رو سنگاش تعادل نداشت اما نمی خواستم کم بیارم...

وقتی نشستم کنارش از هر دری حرف زدیم... میدونست واسه چی رفتم مشهد... از زندگیامون گفتیم... از خودمون... اهدافمون... خوشی ها و ناخوشی هامون...

از زندگیش گفت و یه کمی نصیحتم کرد... از مشکلم پرسیدم... هرچند میدونست اما واسش گفتم...

 از اونجا تمام شهر زیر پامون بود حرم خیلی قشنگ تر از همیشه به نظر میرسید... انگار حرم بین یه عالمه تاریکی و ظلمات می درخشید...

دوباره آسمون چشام ابری شدو دلم گرفت باز هم باریدم و مثل همیشه بی صدا و آروم...

دوستم حتی نگاهمم نمیکرد... آخه تنها کسی بود که واقعا به قولش عمل کرده بودو هیچ وقت اشک منو در نیوورده بود... از خودم حرصم گرفت... این اولین باری بود که اون داشت اشکای منو میدید... وقتی با لبخند برگشتم سمتش که یه جک تعریف کنم و بخندیم دیدم چشماش پراز اشک بود... هرچند سعی میکرد اصلا به روی خودش نیاره اما از فرار چشماش به سمت دیگه فهمیدم که ناراحتش کردم... از خودخواهی خودم ناراحت شدم... آخه اون همیشه دردها و غمهاشو پشت چهره ی متبسمش پنهان میکرد...

خیلی خوب جو رو عوض کردو دوباره شروع کردیم به حرف زدنو خندیدن... لحظات خوبی بود... تو مسیر برگشت چندتایی عکس گرفتیم و اومدیم پایین... چندباری مسیرو اشتباه رفتیم و اون با تیکه پرونیهای به موقعش فقط خنده رو مهمون لبهام میکرد... پایین که رسیدیم دلم بستنی خواست اونم با تعجب نگام کردو گفت سرما میخوری... لج کردم و گفتم من بستنی میخوام... رفت برام یه دونه خریدو گفت آخه دیگه نمی تونی شام بخوری... گفتم می تونم می تونم می تونم... گفت تو هیچ وقت آدم نمیشی... با اخم نگاهش کردم گفت آخه همیشه یه فرشته باقی میمونی...

راستش دیگه نمی تونستم شام بخورم... گفتم بریم هتل... با تعجب پرسید پس شام؟ گفتم سیر شدم ... با عصبانیت نگام کرد با لحن مظلومانه ای گفتم بستنی اش خیلی گنده بود ، خوب میخواستی کوچیکتر بخری برام... نگاهش از صدتا فحش بدتر بود... گفت مگه نمیری حرم؟ گفتم خودم میرم الان بریم هتل کار دارم... خنده اش گرفت و گفت باشه... ساعت از 9گذشته بود که رسیدیم هتل... ازش خیلی تشکر کردم  گفتم از اینکه باعث شدی بعد از مدتها بخندم و شاد باشم ممنونم... طبق معمول با خنده گفت : چاکریم...

پیاده که شدم ،صدام کردو گفت : مهدیه... نگاش کردم ... گفت : مسیر زندگیتو عوض کن،اهدافتو تغییر بده ،تو شرایط بدتر از اینو پشت سر گذاشتی،پس باز هم میتونی،ثابت کردی که قوی هستی،پس بازم ثابت کن اما اینبار به خودت... تو خیلی بااراده هستی ، نذار این اتفاقات جزئی از پا درت بیاره... به قول خودت زندگی مبارزه است و مبارزه پیروزی... پس هیچگاه دستاتو به علامت تسلیم بالا نیار، عقایدت که یادت مونده ، مگه نه؟؟؟ خدا خیلی دوستت داره اینو فراموش نکن آبجی گلم ... راستش حرفاش به دلم نشست... با لبخند و روی هم گذاشتن پلکام بهش گفتم چشم... 

خداحافظی کردیم و اومدم تو اتاقم... چقدر خوش گذشته بود... دوباره با یادآوریش لبخند رو لبام نقش بست...

با تلفن بابایی که از پرواز برگشته بود از اون حال و هوا اومدم بیرون... خیلی خسته بود اما مثل همیشه پرانرژی و شاد حرف میزد... براش از اتفاقات و دوستم گفتم اونم خیلی خوشحال شد از اینکه بهم خوش گذشته بود...

گفتم میخوام برم حرم... اما گفت دیروقته نمیخواد بری، استراحت کن... هرچی اصرار کردم نپذیرفت که ساعت 10شب از هتل برم بیرون... اجبارا نشستم و برنامه های حرم رو از تلویزیون نگاه کردم... دلم پر میکشید که اون لحظه تو حرم باشم  و ... بگذریم...

ساعت 11:45دقیقه شب بود که یکی از دوستام که سکنه تهرانه زنگ زدو پرسید کجایی؟ گفتم مشهد؟ گفت با کی رفتی؟ گفتم تنها،نمیای اینجا؟ اونم گفت ببینم چی میشه فردا بهت خبر میدم...

راستش نمی دونم چرا اونشب اونقدر می ترسیدم؟ نمیدونم از چی؟ اما خوب           می ترسیدم دیگه...

به بابایی زنگ زدم و شب بخیر گفتم و تصمیم گرفتم بخوابم ...

هرکاری میکردم خوابم نمی یومد واسه همین ترجیح دادم موسیقی گوش کنم شاید آرومم کنه... نمیدونم چه ساعتی خوابم برد... اما طبق معمول نماز صبح رو که خوندم باز خوابیدم و کلی خواب آشفته دیدم...


درباره : واقعی ,واقعی ,واقعی ,واقعی ,واقعی ,واقعی ,
امتیاز : | نظر شما :
برچسب : یا ضامن آهو... ,
تعداد بازدید : 498

نوشته شده در شنبه 29 آبان 1389 توسط mehdi| لينك ثابت |

داستان بسیار عاشقانه:شب ازدواج
داستان بسیار عاشقانه:شب ازدواج

ارسالی توسط بهنام از طریق ایمیل

شب عروسيه،آخر شبه،خيلي سر و صدا هست.مي گن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض كنه هرچي منتظر شدن بر نگشته،در را هم قفل كرده.داماد سراسيمه پشت در راه ميره ،از نگراني و ناراحتي ديوونه مي شه.مامان باباي دختره پشت در داد مي زنند:مريم،دخترم در رو باز كن.مريم جان سالمي؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمياره و با هر مصيبتي شده در رو ميشكنه و ميرن تو.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نظر یادتون نره

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


ادامه مطلب

درباره : واقعی ,واقعی ,واقعی ,واقعی ,واقعی ,واقعی ,واقعی ,
امتیاز : | نظر شما :
برچسب : داستان بسیار عاشقانه ,شب ازدواج ,
تعداد بازدید : 2089

نوشته شده در پنجشنبه 20 آبان 1389 توسط mehdi| لينك ثابت |

عناوين آخرين مطالب ارسالي
صفحات دیگر