close
تبلیغات در اینترنت
خاطرات سفر به مشهد ...
نویسندگان
موضوعات مطالب
لينك دوستان
آمار
» افراد آنلاین : 1
» بازدید امروز: 51
» بازدید دیروز : 17
» هفته گذشته : 80
» ماه گذشته : 240
» سال گذشته : 1891
» کل بازدید : 168033
» کل مطالب : 172
» نظرات : 338
درباره سنگ صبور

عزیزم: نقطه سر خط.!!! بی وفاییت شده عادت. تو نوشته بودی دیدار .... سه تا نقطه تا قیامت! عزیزم: نقطه سر خط. تلگرافی شده نامت. قلبم و مچاله کردی توی نقطه چین نامت. زیر درد و خط کشیدی ضربدر زدی رو اسمم. تا بدونی که به اسمم تا دم جونم طلسمم. عزیزم: نقطه ته خط. برو با خیال راحت. به تو تقدیم این ترانه. عوض جواب نامت.....
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه
نظر سنجی
از نظر شما در بیشتر مواقع کدامیک دست به خیانت میزند
امكانات
طراح قالب

RSS

Powered By
Paezan

تبلیغات

توجه

به وبلاگ بزرگ سنگ صبور خوش آمدید____________________نویسندگان وبلاگ لحظات خوشی را برای شما در این وبلاگ آرزومندند_______________________لطفا مارا از نظرات خود درمورد این وبلاگ آگاه کنید_________________________________دوستانی که اشعار عاشقانه یا مطالب ویا داستان عاشقانه دارن در قسمت نظرات وبلاگ یاداشت کنند_______________________________در ضمن از نویسندگان مشتاق دعوت به همکاری به عمل می آید ___ فقط کافیست درخواست دهید_________________________________باتشکر از همه شما

خاطرات سفر به مشهد ...

باز اومدم سراغتون...

مثل همیشه تنها اما این بار با دلی پر از امید به آینده ای روشن هرچند تنها،هرچند غمگین ،هرچند...

رفته بودم سفر که خودم رو پیدا کنم،که بدونم از زندگی چی می خوام؟که ببینم می تونم فراموشش کنم یا نه؟

راستش خیلی سخت بود ، اما...

پنج شنبه ساعت ۲۲باید با پرواز ماهان به سمت مشهد مقدس می رفتم . منم که سابقه ی بسیار خوبی در جا موندن از پروازها دارم.چند روز اخیر هم که انقدر سرم شلوغ بود و کار داشتم که نرسیده بودم وسایلمو جمع کنم.تن و تند مشغول جمع آوری وسایلم بودم .حالا چه چیزایی رو جا گذاشتم بماند...تماس گرفتم با جایی که رزرو کرده بودم که خیالم راحت بشه،مشکلی پیش نمیاد.ساعت ۹:۲۰زنگ زدم آژانس گفت تا ۲۰دقیقه دیگه ماشین نداریم ... شوکه شدم خدایا یعنی چی؟ یعنی امام رضا نطلبیده که برم؟ به آژانس های دیگه هم زنگ زدم اما انگار اون شب هیچکی ماشین نداشت...     کم کم داشت گریه ام می گرفت که صدای درب حیاط رو شنیدم.همسایه طبقه پایینی بود از تو بالکن صداش زدم و گفتم ماشینو نیار داخل پارکینگ منو برسون فرودگاه ... فکر کنم تعجب کرده بود آخه تا حالا پیش نیومده بود ازش درخواستی داشته باشم... خودمم یه لحظه موندم چطور این حرفو زدم؟ اما دیگه باید می رفتم... ساعت ۹:۴۰ رسیدم فرودگاه و از خانم همسایه هم تشکر کردم و رفتم سمت گیت ماهان واسه تحویل بار... جالب بود که واسه اولین بار پروازهای ایرانی مشکل نداشت و بدون تاخیر بلند شد... تو هواپیما همش داشتم به دوستم فکر میکردم ... آخرین حرفش این بود اگه تونستم با خودم کنار بیام بهت زنگ میزنم.اگه زنگ زدم واسه همیشه میمونم بدون هیچ قید و بندی... اما اگه زنگ نزدم حلالم کن... خنده ام گرفته بود ... از اینکه ما آدما چقدر راحت بقیه را عروسکای خیمه شب بازی خودمون قرار میدیم... نمی دونم چه حسیه؟اما هیچ وقت نتونستم با احساسات کسی بازی کنم و بابت این قضیه همیشه خدا را شاکر بودم... بگذریم... خانم کناریم اهل مشهد بود و ساکن بندرعباس... کلی از جنوبی ها و  خوبی هاشون گفت و گفت که دلم می خواسته یه شوهر بندری داشته باشم آخه  خیلی بامعرفتن... از زندگیش راضی نبود و جدا شده بود و یه دختر ۹ساله داشت و برگشته بودو مشهد زندگی میکرد...کلی از مردای مشهدی بد گفت و من فقط لبخند میزدم و تو دلم میگفتم ای بابا ، مهدیه خانم تو کجای کاری؟ بدتر از تو هم هستش برو خدا رو شکر کن... گفتم خانم ،  آقایون همشون یه جورایی ... بعد حرفمو اصلاح کردم و گفتم البته خیلی از خانم ها هم همین جور...  گفت صیغه کردم ۸ماهی هست اما زن یه مرد زن دار شدم حالا میخوام واسش شرط بذارم که اگه منو میخواد باید  عقد دائمم کنه... خیلی تعجب نکردم آخه اینجور مسائل دیگه تو جامعه ی ما یه امر عادی به حساب میاد... خیانت کردن هم سن و سال و عشق و زن و شوهر و بچه و... نمیشناسه... هوسه دیگه کاریش نمیشه کرد... سعی کردم حرفاشو بشنوم... کلی حرف زدو آخرش پرسید تنها میری مشهد با لبخند گفتم بله... تعجب کرد گفت یه دختر تنها اونم تو مشهد؟؟؟ خیلی باید حواست جمع باشه ... مردا گرگن... گفتم درسته غریبم اما دارم میرم مهمونی امام رضا(ع) خودش مواظبمه... پرسید چرا میری؟ گفتم واسه فراموش کردن قسمتی از زندگیم... شایدم نمی دونم خانم ... اما میخوام یه مدت از هیاهو و زندگی روزمره دور باشم و فقط به خودم فکر کنم... گفت بهت خیانت کرده؟؟؟ گفتم نمی دونم،شاید بهتر این باشه که بگم تو بدترین شرایط ممکن تنهام گذاشت... شاید براش یه عروسک بودم... شاید بازیچه قرار گرفتم... خیانت رو نمی دونم؟؟؟ خلاصه اینکه شماره شو دادو شماره ام رو گرفت که مشهد همدیگه رو ببینیم و من نتونستم بهش بگم که میخوام تنها باشم و با لبخند پذیرفتم ... ساعت ۲۳:۵۰دقیقه تو فرودگاه مشهد نشستیم و بعدش من با تاکسی به سمت هتل محل سکونتم راه افتادم...

ساعت ۲۴:۳۰دقیقه یا همون ۳۰دقیقه بامداد به مقصد رسیدم و پس از پر کردن فرم مخصوص پذیرش رفتم اتاقم و ...

راستش فکر و خیال نمی ذاشت بخوابم...

اما باید میخوابیدم تا فردا واسه رفتن به حرم آمادگی کامل باشم...

نمیدونم کی خوابم برد اما با صدای گوشیم بیدار شدم و دیدم ساعت ۵صبح شده و باید نماز بخونم...

این اولین نمازم در مشهد بود...

از پنجره حرم رو از دور نگاه کردم و از شوری اشکایی که رو لبم غلتیده بود به خودم اومدم...دیدم ساعت ۵:۴۰ دقیقه است...

رفتم دوش گرفتم و اومدم دوباره دراز کشیدم تا ساعت ۸بشه و برم اونجایی که منو خواسته بود...

 

 


درباره : واقعی ,
امتیاز : | نظر شما :
برچسب : یا ضامن آهو.... ,
تعداد بازدید : 442

نوشته شده در شنبه 6 آذر 1389 توسط mehdi| لينك ثابت |

عناوين آخرين مطالب ارسالي
صفحات دیگر