close
تبلیغات در اینترنت
خاطرات سفر به مشهد ...
نویسندگان
موضوعات مطالب
لينك دوستان
آمار
» افراد آنلاین : 1
» بازدید امروز: 52
» بازدید دیروز : 13
» هفته گذشته : 91
» ماه گذشته : 279
» سال گذشته : 801
» کل بازدید : 166943
» کل مطالب : 172
» نظرات : 338
درباره سنگ صبور

عزیزم: نقطه سر خط.!!! بی وفاییت شده عادت. تو نوشته بودی دیدار .... سه تا نقطه تا قیامت! عزیزم: نقطه سر خط. تلگرافی شده نامت. قلبم و مچاله کردی توی نقطه چین نامت. زیر درد و خط کشیدی ضربدر زدی رو اسمم. تا بدونی که به اسمم تا دم جونم طلسمم. عزیزم: نقطه ته خط. برو با خیال راحت. به تو تقدیم این ترانه. عوض جواب نامت.....
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه
نظر سنجی
از نظر شما در بیشتر مواقع کدامیک دست به خیانت میزند
امكانات
طراح قالب

RSS

Powered By
Paezan

تبلیغات

توجه

به وبلاگ بزرگ سنگ صبور خوش آمدید____________________نویسندگان وبلاگ لحظات خوشی را برای شما در این وبلاگ آرزومندند_______________________لطفا مارا از نظرات خود درمورد این وبلاگ آگاه کنید_________________________________دوستانی که اشعار عاشقانه یا مطالب ویا داستان عاشقانه دارن در قسمت نظرات وبلاگ یاداشت کنند_______________________________در ضمن از نویسندگان مشتاق دعوت به همکاری به عمل می آید ___ فقط کافیست درخواست دهید_________________________________باتشکر از همه شما

خاطرات سفر به مشهد ...

چشمامو که باز کردم دیدم که ساعت از ۹ هم گذشته... با عجله از جام بلند شدم و دست و صورتم رو شستم ،وضو گرفتم و لباس پوشیدم... از گشنگی دلم داشت ضعف میرفت حال و حوصله ی صبحانه خوردن رو نداشتم .۲روزی هم بود غذای درست و حسابی نخورده بودم...یه بسته شکلات تلخ داشتم اونو در اوردم و خوردم تلخی اش به قول بچه های امروزی بهم فاز مثبت داد... از پنجره خیابون رو نگاه کردم خیلی خلوت بود تازه یادم اومد امروز جمعه است و نماز جمعه می خونن... زنگ زدم به رزروشن و یه ماشین خواستم واسه حرم که گفت نداریم... چادرمو از تو ساک در آوردم و پوشیدم ... واسه اولین بار بود که  یه چادر مشکی داده بودم واسم بدوزن ... قیافه ام چقدر آروم به نظر میومد... از نوع حجابم خوشم اومد... تا حالا پیش نیومده بود چادر بپوشم... بهرحال از اتاق اومدم بیرون ، حال و حوصله ی منتظر موندن واسه آسانسور رو نداشتم... از پله ها دویدم پایین و رفتم از آقایی که وسط لابی ایستاده بود پرسیدم چه جوری برم حرم؟ اونم گفت ۱۰۰متر پیاده برو سمت راست،سرچهارراه بایست بگو چهارراه میدون بار،اونجا پیاده شو بعد دوباره سمت راست بایست بگو حرم... و اضافه کرد خانم تا جایی که ممکنه تاکسی سوار بشین ... با لبخند ازش تشکر کردم و اومدم سرچهارراه... هرچی منتظر تاکسی موندم نیومد واسه همین یه پراید ایستاد گفتم چهارراه میدون بار،گفت بیا بالا... تو ماشین که بودم گوشی ام زنگ خورد... بابا علیرضا بود که مثل همیشه نگران حال من بود و میخواست بدونه تنهایی دارم چیکار میکنم؟... بهش قول دادم که مواظب خودم هستم و نگرانم نباشه... انگار راننده فهمید تنهام ، توی آیینه بهم نگاه کردو گفت مشهدی نیستی آبجی؟ گفتم چطور؟ گفت آخه اصلا لهجه نداری ،بچه ی تهروونی؟خندیدم گفتم نه،مگه هرکی لهجه نداشته باشه بچه ی تهروونه؟ نه آقا من بچه ی جنوبم و اومدم امام رضا رو زیارت کنم...با تعجب گفت:تنها،اونم مشهد؟؟؟یه دختر ۲۰-۲۱ساله،خطرناکه ها  آبجی... چیزی نگفتم اما تو دلم گفتم من زائر امام رضام و خودش مواظبمه... از اینکه سنمو انقدر کم گفته بود خنده ام گرفت... اما خوب طبیعی بود خیلی ها منو کوچیکتر از سن اصلی ام میبینن... خلاصه رسیدیم مقصد و گفتم چقدر شد؟ گفت من از زائر امام رضا پول نمی گیرم اما تو رو خدا مواظب خودتون باشین تو این شهر... تشکر کردم و پیاده شدم... طبق فرموده ی اون آقای هتلی ، سمت راست ایستادم و یه ماشین اومد گفتم حرم؟با سر تایید کرد... سوار شدم و داشتم خیابونا رو نگاه میکردم که آبجی فیروزه زنگ زدو با هم حرفیدیم... راننده یه پسر جوونی بود ،۲تا از مسافراش که پیاده شدن گفت غریبی؟گفتم غریب کسیه که خدا رو نداشته باشه،نه غریب نیستم... گفت هنوز واسه رفتن به حرم و نماز زوده مایلید ۱دوری بزنیم با هم بیشتر آشنا بشیم؟ گفتم مرسی من آشنا زیاد دارم تو این شهر ،حرم پیاده میشم... گفت میدونی قیافه ی بانمک و جذابی داری؟اولین دختری هستی که ازش خوشم اومده،افتخار آشنایی میدین؟با عصبانیت گفتم اگه مسیرتون حرم نمیخوره من همین گوشه ها پیاده میشم... راستش یه کم ترسیده بودم اما سعی میکردم به روی خودم نیارم...تو دلم داشتم به خودم فحش میدادم که چرا تنها اومدم یا اینکه چرا با آژانس نیومدم،باید یه کم بیشتر صبر میکردم با تاکسی میومدم... از نگاههای سنگین اون پسره به روی خودم بدم میومد... داشتم دعا دعا میکردم زودتر برسم حرم و پیاده بشم... از ورودی شیخ طوسی رفت کرایه اش رو که دادم گفت خانم تا کی حرم میمونید بیام دنبالتون؟ از پررویی اش حرصم گرفته بود درب ماشینو محکم بستم و رفتم...

دم درب ورودی دعای اذن دخول رو خوندم و وارد شدم... پس از بازدید بدنی توسط   خانم های محترمه بهم اجازه ورود دادن... وارد صحن اصلی حرم که شدم دلم گرفت... هم خوشحال بودم هم بغض کرده بودم... سلام دادم و سرم رو به نشونه ی احترام پایین اوردم... زیر لب داشتم ذکر میگفتم راستش نمیدونستم از کدوم طرف باید برم سمت ضریح... روبروم نوشته بود "رواق دارالحجه" از پله ها رفت پایین ، کفشامو در اوردم و وارد شدم... خیلی از خانم ها نشسته بودند و مشغول دعا و نماز خوندن بودن... یه کتاب دعا برداشتم زیارت مخصوص اما رضا(ع) رو خوندم،۲رکعت نماز زیارت خوندم... خواستم برم نماز رو به جماعت بخونم که دیدم گفتن صحن پر شده و دیگه اجازه خروج به کسی نمیدن... نماز ظهر و عصرم رو خوندم... بعدشم قرآن خوندم ... دیگه نماز تموم شده بود... پرسیدم ضریح کدوم طرفه؟ بهم نشون دادن... پس از طی کردن چند دالون رسیدم به ضریح ... انقدر شلوغ بود که نمیشد رفت داخل ... به زحمت خودمو رسوندم  داخل... نمیدونم چرا چشمام که به ضریح افتاد دلم لرزید و بغضم شکست... اصلا    نمی دونستم چی میخوام؟فقط داشتم گریه میکردم... هم گریه ی شوق بود و هم گریه ی غم... ۴سالی بود نیومده بودم مشهد،خیلی دلم میخواست تو این مدت بیام حرم امام رضا...اما خوب قسمت نشده بود...

نمیدونم تا کی گریه کردم؟ اما دیگه داشتم ضعف میکردم... تکیه دادم به یکی از ستونها و فقط داشتم ضریح رو نگاه میکردم... از اون همه آرامشی که اومده بود سراغم احساس رضایت میکردم... هنوز هیچی نگفته بودم ، چیزی ازش نخواسته بودم... اما انگار خودش میدونست واسه چی اومدم و به یکباره تمام دردامو دوا کرده بود... انگاری چندین ساعت براش حرف زده بودم و اونم تسکینم داده بود... از اینکه هیچی تو ذهنم نبود خوشحال بودم... از اینکه نمی تونستم براش از نامردیها و بیا عاطفگی های اطرافیان بگم خوشحال بودم... از اینکه لب به اعتراض باز نکرده بودم خوشحال بودم... از اینکه حتی به خاطر کسی آه نکشیده بودم خوشحال بودم... خوشحال بودم از اینکه فقط اونو میدیدم و به بزرگی اش فکر میکردم... فقط یه لحظه خجالت کشیدم از خودم؟ از اینکه چرا انقدر به خدا گلایه کرده بودم؟به اینکه بهش اعتراض کرده بودم؟تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که از خدا بخوام منو ببخشه... از خدا خواستم به خاطر تمام بدیهام و اشتباهاتم منو ببخشه... ۲ساعتی میشد همین جور سرپا ایستاده بودم... واسه تمام دوستام دعا کردم،واسه تمام مریضا،واسه تمام اونایی که گفته بودن التماس دعا... واسه پدرو مادرم ...

اومدم بیرون و رفتم سمت صحن جمهوری... فضای باز و نسیم خنکی که میومد بهم نشاط داد... انگار هنوز چشمام پر از اشک بود آخه همه یه جورایی نگام میکردن... رفتم سمت پنجره فولاد و دوباره واسه همه دعا کردم... یه مهر برداشتم و اول از همه به نیابت از پدر و مادرم که دستشون از این دنیا کوتاهه ۲رکعت نماز خوندم... بعد یکی یکی واسه دوستام و در آخر برای اعضای خانواده ... به خیلی ها هم از حرم زنگ زدم و ... جالب بود  حتی واسه افرادی هم که خیلی اذیتم کرده بودند نماز خوندم و واسه   عاقبت به خیریشون دعا کردم...از دست خودم راضی بودم... از اینکه هیچ وقت تو زندگیم نتونسته بودم واسه کسی بد بخوام حتی تمام اونایی که بهم بد کردن... همیشه از سادگی و صداقتم عدم رضایت داشتم ، اما اونجا تازه به رضایت رسیدم... میخواستم اینبار دیگه کسی رو نبخشم،اما همونجا همه رو بخشیدم ... و با بخشش اونا خودم به آرامش رسیدم... حس عجیبی بود ، خیلی عجیب...

بهتون توصیه میکنم حتما امتحان کنید...

بدیهای دیگران رو ببخشید تا به آرامشی که استحقاقشو دارید برسید...

ساعت ۱۴:۱۸بود که از حرم رفتم بیرون... هنوز پامو بیرون نذاشته بودم احساس دلتنگی کردم... برگشتم و دوباره نگاه کردم ، دلم نمی یومد برم اما دیگه داشتم ضعف میکردم از گشنگی... خداحافظی کردم از آقا امام رضا و از حرم اومدم بیرون... دوروبر حرم پر بود از مغازه... رفتم کنار یکی از این شعبه های نان قدس رضوی و یه کم خوراکی خریدم و سوار تاکسی شدم و رفتم هتل...

دلم میوه می خواست... دوباره برگشتم پایین و با آژانس رفتم کلی میوه و خوراکی بد "چیپش و پفک و لواشک و ... " خریدم و برگشتم...

داشتم از گشنگی میمردم،غذای هتل تموم شده بود... اجبارا خودمو با میوه و کیک و... مشغول کردم تا وقت شام برسه...

چشمامو بستم و به چند ساعتی که تو حرم بودم فکر کردم...

 


درباره : واقعی ,
امتیاز : | نظر شما :
برچسب : یا ضامن آهو... ,
تعداد بازدید : 530

نوشته شده در شنبه 6 آذر 1389 توسط mehdi| لينك ثابت |

عناوين آخرين مطالب ارسالي
صفحات دیگر