close
تبلیغات در اینترنت
یا ضامن آهو...
نویسندگان
موضوعات مطالب
لينك دوستان
آمار
» افراد آنلاین : 1
» بازدید امروز: 21
» بازدید دیروز : 5
» هفته گذشته : 48
» ماه گذشته : 172
» سال گذشته : 1188
» کل بازدید : 167330
» کل مطالب : 172
» نظرات : 338
درباره سنگ صبور

عزیزم: نقطه سر خط.!!! بی وفاییت شده عادت. تو نوشته بودی دیدار .... سه تا نقطه تا قیامت! عزیزم: نقطه سر خط. تلگرافی شده نامت. قلبم و مچاله کردی توی نقطه چین نامت. زیر درد و خط کشیدی ضربدر زدی رو اسمم. تا بدونی که به اسمم تا دم جونم طلسمم. عزیزم: نقطه ته خط. برو با خیال راحت. به تو تقدیم این ترانه. عوض جواب نامت.....
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه
نظر سنجی
از نظر شما در بیشتر مواقع کدامیک دست به خیانت میزند
امكانات
طراح قالب

RSS

Powered By
Paezan

تبلیغات

توجه

به وبلاگ بزرگ سنگ صبور خوش آمدید____________________نویسندگان وبلاگ لحظات خوشی را برای شما در این وبلاگ آرزومندند_______________________لطفا مارا از نظرات خود درمورد این وبلاگ آگاه کنید_________________________________دوستانی که اشعار عاشقانه یا مطالب ویا داستان عاشقانه دارن در قسمت نظرات وبلاگ یاداشت کنند_______________________________در ضمن از نویسندگان مشتاق دعوت به همکاری به عمل می آید ___ فقط کافیست درخواست دهید_________________________________باتشکر از همه شما

خاطرات سفر به مشهد ...

چشمامو که باز کردم دیدم که ساعت از ۹ هم گذشته... با عجله از جام بلند شدم و دست و صورتم رو شستم ،وضو گرفتم و لباس پوشیدم... از گشنگی دلم داشت ضعف میرفت حال و حوصله ی صبحانه خوردن رو نداشتم .۲روزی هم بود غذای درست و حسابی نخورده بودم...یه بسته شکلات تلخ داشتم اونو در اوردم و خوردم تلخی اش به قول بچه های امروزی بهم فاز مثبت داد... از پنجره خیابون رو نگاه کردم خیلی خلوت بود تازه یادم اومد امروز جمعه است و نماز جمعه می خونن... زنگ زدم به رزروشن و یه ماشین خواستم واسه حرم که گفت نداریم... چادرمو از تو ساک در آوردم و پوشیدم ... واسه اولین بار بود که  یه چادر مشکی داده بودم واسم بدوزن ... قیافه ام چقدر آروم به نظر میومد... از نوع حجابم خوشم اومد... تا حالا پیش نیومده بود چادر بپوشم... بهرحال از اتاق اومدم بیرون ، حال و حوصله ی منتظر موندن واسه آسانسور رو نداشتم... از پله ها دویدم پایین و رفتم از آقایی که وسط لابی ایستاده بود پرسیدم چه جوری برم حرم؟ اونم گفت ۱۰۰متر پیاده برو سمت راست،سرچهارراه بایست بگو چهارراه میدون بار،اونجا پیاده شو بعد دوباره سمت راست بایست بگو حرم... و اضافه کرد خانم تا جایی که ممکنه تاکسی سوار بشین ... با لبخند ازش تشکر کردم و اومدم سرچهارراه... هرچی منتظر تاکسی موندم نیومد واسه همین یه پراید ایستاد گفتم چهارراه میدون بار،گفت بیا بالا... تو ماشین که بودم گوشی ام زنگ خورد... بابا علیرضا بود که مثل همیشه نگران حال من بود و میخواست بدونه تنهایی دارم چیکار میکنم؟... بهش قول دادم که مواظب خودم هستم و نگرانم نباشه... انگار راننده فهمید تنهام ، توی آیینه بهم نگاه کردو گفت مشهدی نیستی آبجی؟ گفتم چطور؟ گفت آخه اصلا لهجه نداری ،بچه ی تهروونی؟خندیدم گفتم نه،مگه هرکی لهجه نداشته باشه بچه ی تهروونه؟ نه آقا من بچه ی جنوبم و اومدم امام رضا رو زیارت کنم...با تعجب گفت:تنها،اونم مشهد؟؟؟یه دختر ۲۰-۲۱ساله،خطرناکه ها  آبجی... چیزی نگفتم اما تو دلم گفتم من زائر امام رضام و خودش مواظبمه... از اینکه سنمو انقدر کم گفته بود خنده ام گرفت... اما خوب طبیعی بود خیلی ها منو کوچیکتر از سن اصلی ام میبینن... خلاصه رسیدیم مقصد و گفتم چقدر شد؟ گفت من از زائر امام رضا پول نمی گیرم اما تو رو خدا مواظب خودتون باشین تو این شهر... تشکر کردم و پیاده شدم... طبق فرموده ی اون آقای هتلی ، سمت راست ایستادم و یه ماشین اومد گفتم حرم؟با سر تایید کرد... سوار شدم و داشتم خیابونا رو نگاه میکردم که آبجی فیروزه زنگ زدو با هم حرفیدیم... راننده یه پسر جوونی بود ،۲تا از مسافراش که پیاده شدن گفت غریبی؟گفتم غریب کسیه که خدا رو نداشته باشه،نه غریب نیستم... گفت هنوز واسه رفتن به حرم و نماز زوده مایلید ۱دوری بزنیم با هم بیشتر آشنا بشیم؟ گفتم مرسی من آشنا زیاد دارم تو این شهر ،حرم پیاده میشم... گفت میدونی قیافه ی بانمک و جذابی داری؟اولین دختری هستی که ازش خوشم اومده،افتخار آشنایی میدین؟با عصبانیت گفتم اگه مسیرتون حرم نمیخوره من همین گوشه ها پیاده میشم... راستش یه کم ترسیده بودم اما سعی میکردم به روی خودم نیارم...تو دلم داشتم به خودم فحش میدادم که چرا تنها اومدم یا اینکه چرا با آژانس نیومدم،باید یه کم بیشتر صبر میکردم با تاکسی میومدم... از نگاههای سنگین اون پسره به روی خودم بدم میومد... داشتم دعا دعا میکردم زودتر برسم حرم و پیاده بشم... از ورودی شیخ طوسی رفت کرایه اش رو که دادم گفت خانم تا کی حرم میمونید بیام دنبالتون؟ از پررویی اش حرصم گرفته بود درب ماشینو محکم بستم و رفتم...

دم درب ورودی دعای اذن دخول رو خوندم و وارد شدم... پس از بازدید بدنی توسط   خانم های محترمه بهم اجازه ورود دادن... وارد صحن اصلی حرم که شدم دلم گرفت... هم خوشحال بودم هم بغض کرده بودم... سلام دادم و سرم رو به نشونه ی احترام پایین اوردم... زیر لب داشتم ذکر میگفتم راستش نمیدونستم از کدوم طرف باید برم سمت ضریح... روبروم نوشته بود "رواق دارالحجه" از پله ها رفت پایین ، کفشامو در اوردم و وارد شدم... خیلی از خانم ها نشسته بودند و مشغول دعا و نماز خوندن بودن... یه کتاب دعا برداشتم زیارت مخصوص اما رضا(ع) رو خوندم،۲رکعت نماز زیارت خوندم... خواستم برم نماز رو به جماعت بخونم که دیدم گفتن صحن پر شده و دیگه اجازه خروج به کسی نمیدن... نماز ظهر و عصرم رو خوندم... بعدشم قرآن خوندم ... دیگه نماز تموم شده بود... پرسیدم ضریح کدوم طرفه؟ بهم نشون دادن... پس از طی کردن چند دالون رسیدم به ضریح ... انقدر شلوغ بود که نمیشد رفت داخل ... به زحمت خودمو رسوندم  داخل... نمیدونم چرا چشمام که به ضریح افتاد دلم لرزید و بغضم شکست... اصلا    نمی دونستم چی میخوام؟فقط داشتم گریه میکردم... هم گریه ی شوق بود و هم گریه ی غم... ۴سالی بود نیومده بودم مشهد،خیلی دلم میخواست تو این مدت بیام حرم امام رضا...اما خوب قسمت نشده بود...

نمیدونم تا کی گریه کردم؟ اما دیگه داشتم ضعف میکردم... تکیه دادم به یکی از ستونها و فقط داشتم ضریح رو نگاه میکردم... از اون همه آرامشی که اومده بود سراغم احساس رضایت میکردم... هنوز هیچی نگفته بودم ، چیزی ازش نخواسته بودم... اما انگار خودش میدونست واسه چی اومدم و به یکباره تمام دردامو دوا کرده بود... انگاری چندین ساعت براش حرف زده بودم و اونم تسکینم داده بود... از اینکه هیچی تو ذهنم نبود خوشحال بودم... از اینکه نمی تونستم براش از نامردیها و بیا عاطفگی های اطرافیان بگم خوشحال بودم... از اینکه لب به اعتراض باز نکرده بودم خوشحال بودم... از اینکه حتی به خاطر کسی آه نکشیده بودم خوشحال بودم... خوشحال بودم از اینکه فقط اونو میدیدم و به بزرگی اش فکر میکردم... فقط یه لحظه خجالت کشیدم از خودم؟ از اینکه چرا انقدر به خدا گلایه کرده بودم؟به اینکه بهش اعتراض کرده بودم؟تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که از خدا بخوام منو ببخشه... از خدا خواستم به خاطر تمام بدیهام و اشتباهاتم منو ببخشه... ۲ساعتی میشد همین جور سرپا ایستاده بودم... واسه تمام دوستام دعا کردم،واسه تمام مریضا،واسه تمام اونایی که گفته بودن التماس دعا... واسه پدرو مادرم ...

اومدم بیرون و رفتم سمت صحن جمهوری... فضای باز و نسیم خنکی که میومد بهم نشاط داد... انگار هنوز چشمام پر از اشک بود آخه همه یه جورایی نگام میکردن... رفتم سمت پنجره فولاد و دوباره واسه همه دعا کردم... یه مهر برداشتم و اول از همه به نیابت از پدر و مادرم که دستشون از این دنیا کوتاهه ۲رکعت نماز خوندم... بعد یکی یکی واسه دوستام و در آخر برای اعضای خانواده ... به خیلی ها هم از حرم زنگ زدم و ... جالب بود  حتی واسه افرادی هم که خیلی اذیتم کرده بودند نماز خوندم و واسه   عاقبت به خیریشون دعا کردم...از دست خودم راضی بودم... از اینکه هیچ وقت تو زندگیم نتونسته بودم واسه کسی بد بخوام حتی تمام اونایی که بهم بد کردن... همیشه از سادگی و صداقتم عدم رضایت داشتم ، اما اونجا تازه به رضایت رسیدم... میخواستم اینبار دیگه کسی رو نبخشم،اما همونجا همه رو بخشیدم ... و با بخشش اونا خودم به آرامش رسیدم... حس عجیبی بود ، خیلی عجیب...

بهتون توصیه میکنم حتما امتحان کنید...

بدیهای دیگران رو ببخشید تا به آرامشی که استحقاقشو دارید برسید...

ساعت ۱۴:۱۸بود که از حرم رفتم بیرون... هنوز پامو بیرون نذاشته بودم احساس دلتنگی کردم... برگشتم و دوباره نگاه کردم ، دلم نمی یومد برم اما دیگه داشتم ضعف میکردم از گشنگی... خداحافظی کردم از آقا امام رضا و از حرم اومدم بیرون... دوروبر حرم پر بود از مغازه... رفتم کنار یکی از این شعبه های نان قدس رضوی و یه کم خوراکی خریدم و سوار تاکسی شدم و رفتم هتل...

دلم میوه می خواست... دوباره برگشتم پایین و با آژانس رفتم کلی میوه و خوراکی بد "چیپش و پفک و لواشک و ... " خریدم و برگشتم...

داشتم از گشنگی میمردم،غذای هتل تموم شده بود... اجبارا خودمو با میوه و کیک و... مشغول کردم تا وقت شام برسه...

چشمامو بستم و به چند ساعتی که تو حرم بودم فکر کردم...

 


درباره : واقعی ,
امتیاز : | نظر شما :
برچسب : یا ضامن آهو... ,
تعداد بازدید : 534

نوشته شده در شنبه 6 آذر 1389 توسط mehdi| لينك ثابت |

خاطرات سفر به مشهد ...

ساعت ۱۰ بود که با صدای گوشیم بیدار شدم... بابا علیرضا بود که زنگ زده بود بگه داره میره پرواز... گفت تنبل خانم تو هنوز خوابی؟ گفتم خسته ام باباجون... گفت میدونم ، روزهای سختی رو داشتی... من دارم میرم تا شب ۶تا پرواز دارم اما هرجا رسیدم میزنگم،گوشیت روشن باشه ها؟ گفتم چشم... گوشی رو که قطع کردم باز دلم می خواست بخوابم... اما دیگه نزدیک اذان ظهر بود و باید میرفتم حرم...

بعد از گرفتن دوش و باز هم خوردن تکه ای از شکلات تلخ و یه دونه پرتقال وضو گرفتم لباس پوشیدم و رفتم به سمت حرم...

دلم می خواست قدم بزنم... هوای سرد رو خیلی دوست دارم... از خنکی هوا لذت   می بردم...

رسیدم سر خیابون تاکسی سوار شدم و رفتم حرم...

 اذان ظهر داشت پخش میشد... طبق معمول حرم خیلی شلوغ بود... نمیدونم چرا وقتی به اونجا میرسیدم محو زیبایی های اونجا میشدم؟ اما فرصتی نبود باید نمازو به جماعت میخوندم...

تمام صفها پر بود جایی واسه نشستن نبود... اما افرادی هم بودن که خودشون سجاده انداخته بودن و تو صف بودن... یه جایی پیدا کردم و داشتم نماز میخوندم که یه دفعه صدای دعوای ۲تا زن بلند شد... نماز که تموم شد همه می خواستن بدونن چی شده؟ ظاهرا خواهرشوهر اون زنه بهش گفته بود پاشو بچه ات رو ببر بیرون از صف نمی خواد تو نماز رو به جماعت بخونی ، برو بچه داریتو بکن... عروسه هم ناراحت شده بود کلی بد و بیراه گفتن به هم...

راستش ناراحت شدم آخه حداقل باید حرمت اون محیطو نگه میداشتن...

نماز ظهر و عصر که تموم شد داشت برنامه های عصر و شب حرم رو اعلام میکردن...

 امشب شهادت امام جواد(ع) ، دردونه ی امام رضاست ... خیلی خوشحال بودم که قرار بود اون شب تو حرم باشم... نمی دونید چه حالی داشتم... نمی دونم چند روز میگذشت که غذا نخورده بودم اما دیگه حتی گشنه ام هم نبود... فقط داشتم دعا میخوندم...

دوباره شروع کردن نماز خوندن واسه کسایی که دوستشون داشتم... هر روز واسه یه سری افراد نماز میخوندم... یعنی اگه کسی به ذهنم میرسید بی دلیل واسش نماز میخوندم که هر حاجتی داره خدا بهش بده...

ساعت نزدیک ۲بعدازظهر بود که گوشیم زنگ خورد یکی از دوستان قدیمی بود که میدونست من اومدم مشهد... خواست واسه شب برنامه ی شام بذاره...

گفتم میخوام بیام حرم آخه شب شهادته... خندیدو گفت هنوزم که عرفانی هستی؟ گفتم عوض شدی؟ هنوز بازی های روزگار روح و دلتو عوض نکرده که دختر... حالا تو بیا ، بعد با هم میریم حرم...

قبول کردم... از اون بچه های بامرام بود که ۱دوست به تمام معنا بود... که به آدم انرژی مثبت میدادو بهت خیلی باهاش خوش میگذشت...

یادم اومد واسه اونم نماز بخونم و براش دعا کنم...

حرم تقریبا خلوت شده بود نمیدونم چرا هرچقدر می نشستم تو حرم و گلدسته ها رو نگاه میکردم بازم از دیدنشون سیر نمی شدم؟؟؟ از امام رضا تشکر کردم از اینکه انقدر به موقع منو طلبیده بود... خیلی به این سفر نیاز داشتم... حال و روزم بهتر شده بود... احساس راحتی میکردم... با اینکه تنها و غریب بودم اما اصلا غربت و تنهایی رو حس نمی کردم... مطمئن بودم یکی هست که خیلی هوای منو داره... حسم خیلی خوب بود... بیشتر اوقات چهره ام متبسم بود و لبخند به لب داشتم... شاید بقیه فکر میکردن بی دردم... اما در واقع یقین داشتم که پر از دردم اما کسی هست که تسکینم میده... احساس میکردم خدا تمام توجهش به منه... احساس میکردم هرکاری میکنم ، هرجا میچرخم امام رضا داره نگام میکنه... جالب بود که حتی واسه یه لحظه بیرون از حرم  چادر از سرم برنداشتم... اینجوری احساس امنیت میکردم،احساس آرامش... من آدم محجبه ای نیستم و همیشه از اینکه چادر بپوشم نفرت داشتم، اما اینبار خودم خواستم و پوشیدم و خدایی کلی باهاش حال میکردم...

تو دلم با خدا راز و نیاز میکردم... و بیشتر اوقات طلب بخشش و استغفار داشتم... و فقط ازش آرامش میخواستم...

ساعت ۳بعدازظهر بود که از حرم اومدم بیرون... سوار تاکسی شدم و رفتم هتل...

دلم اصلا غذا نمی خواست فقط میخواستم بخوابم خیلی خسته بودم...

ساعت 4:45 دقیقه بعدازظهر بود که دوستم زنگ زدو گفت آماده شو دارم میام...

نماز مغرب و عشاء رو خوندم و آماده شدم...

ترافیک باعث شد که با 15دقیقه تاخیر و ساعت ۵:۴۵ برسه...

سوغاتیاشو برداشتم و رفتم پایین دیدم تو ماشین نشسته و سرشو گذاشته روی فرمان... زدم به شیشه و گفتم چطوری خاکستری؟؟؟ اونم با صدای بلند خندیدو گفت تو بهتری قهرمان ...

فامیلش طوسی بود منم بهش میگفتم خاکستری و اونم دیگه عادت کرده بود...

بعد از سلام و احوالپرسی گفت کجا بریم؟ گفتم شهر شماست از من می پرسی؟من مهمون توام هرجا دلت میخواد برو... گفت نظر بده؟ گفتم کوه سنگی...

با تعجب نگام کرد و گفت میمیری از سرما؟ گفتم تو برو نگران من نباش،بیا اینم سوغاتی هات...  توی راه کلی سربه سر هم گذاشتیم و خندیدیم... اونجا که رسیدیم رفت نوشیدنی و چیپس و پفک خریدو رفتیم بالای کوه... وسط راه کلی نشست و گفت بیخیال شو ، تو جوونی و پرانرژی من دیگه پیر شدم دست از سر من بردار... منم نشستم و گفتم برو خجالت بکش خیره سرت ورزشکاریا؟؟؟ گفت من بازیکن سرعتی ام ، بابا نمیکشم دیگه بیام بالا... من حرکت کردم و گفتم من رفتم خواستی بیا،خواستی بمون من بر میگردم... با کلی غرولند رسیدیم اون بالا... گفت به اینجا میگن : بام مشهد... اینجا محل دفن ۵شهیده گمنامه... ایستادیم و واسشون فاتحه خوندیم و گفتم میخوام برم نوک نوک کوه... از سنگها که رفتم بالا گفت تو رو خدا بیا پایین میفتی میمیری شرت میفته گردن من فلک زده... خندیدم و یک متری اومدم پایین تر و گفتم فقط به خاطر التماسای تو بود... راستش خودمم یه کمی ترسیده بودم آخه آدم رو سنگاش تعادل نداشت اما نمی خواستم کم بیارم...

وقتی نشستم کنارش از هر دری حرف زدیم... میدونست واسه چی رفتم مشهد... از زندگیامون گفتیم... از خودمون... اهدافمون... خوشی ها و ناخوشی هامون...

از زندگیش گفت و یه کمی نصیحتم کرد... از مشکلم پرسیدم... هرچند میدونست اما واسش گفتم...

 از اونجا تمام شهر زیر پامون بود حرم خیلی قشنگ تر از همیشه به نظر میرسید... انگار حرم بین یه عالمه تاریکی و ظلمات می درخشید...

دوباره آسمون چشام ابری شدو دلم گرفت باز هم باریدم و مثل همیشه بی صدا و آروم...

دوستم حتی نگاهمم نمیکرد... آخه تنها کسی بود که واقعا به قولش عمل کرده بودو هیچ وقت اشک منو در نیوورده بود... از خودم حرصم گرفت... این اولین باری بود که اون داشت اشکای منو میدید... وقتی با لبخند برگشتم سمتش که یه جک تعریف کنم و بخندیم دیدم چشماش پراز اشک بود... هرچند سعی میکرد اصلا به روی خودش نیاره اما از فرار چشماش به سمت دیگه فهمیدم که ناراحتش کردم... از خودخواهی خودم ناراحت شدم... آخه اون همیشه دردها و غمهاشو پشت چهره ی متبسمش پنهان میکرد...

خیلی خوب جو رو عوض کردو دوباره شروع کردیم به حرف زدنو خندیدن... لحظات خوبی بود... تو مسیر برگشت چندتایی عکس گرفتیم و اومدیم پایین... چندباری مسیرو اشتباه رفتیم و اون با تیکه پرونیهای به موقعش فقط خنده رو مهمون لبهام میکرد... پایین که رسیدیم دلم بستنی خواست اونم با تعجب نگام کردو گفت سرما میخوری... لج کردم و گفتم من بستنی میخوام... رفت برام یه دونه خریدو گفت آخه دیگه نمی تونی شام بخوری... گفتم می تونم می تونم می تونم... گفت تو هیچ وقت آدم نمیشی... با اخم نگاهش کردم گفت آخه همیشه یه فرشته باقی میمونی...

راستش دیگه نمی تونستم شام بخورم... گفتم بریم هتل... با تعجب پرسید پس شام؟ گفتم سیر شدم ... با عصبانیت نگام کرد با لحن مظلومانه ای گفتم بستنی اش خیلی گنده بود ، خوب میخواستی کوچیکتر بخری برام... نگاهش از صدتا فحش بدتر بود... گفت مگه نمیری حرم؟ گفتم خودم میرم الان بریم هتل کار دارم... خنده اش گرفت و گفت باشه... ساعت از 9گذشته بود که رسیدیم هتل... ازش خیلی تشکر کردم  گفتم از اینکه باعث شدی بعد از مدتها بخندم و شاد باشم ممنونم... طبق معمول با خنده گفت : چاکریم...

پیاده که شدم ،صدام کردو گفت : مهدیه... نگاش کردم ... گفت : مسیر زندگیتو عوض کن،اهدافتو تغییر بده ،تو شرایط بدتر از اینو پشت سر گذاشتی،پس باز هم میتونی،ثابت کردی که قوی هستی،پس بازم ثابت کن اما اینبار به خودت... تو خیلی بااراده هستی ، نذار این اتفاقات جزئی از پا درت بیاره... به قول خودت زندگی مبارزه است و مبارزه پیروزی... پس هیچگاه دستاتو به علامت تسلیم بالا نیار، عقایدت که یادت مونده ، مگه نه؟؟؟ خدا خیلی دوستت داره اینو فراموش نکن آبجی گلم ... راستش حرفاش به دلم نشست... با لبخند و روی هم گذاشتن پلکام بهش گفتم چشم... 

خداحافظی کردیم و اومدم تو اتاقم... چقدر خوش گذشته بود... دوباره با یادآوریش لبخند رو لبام نقش بست...

با تلفن بابایی که از پرواز برگشته بود از اون حال و هوا اومدم بیرون... خیلی خسته بود اما مثل همیشه پرانرژی و شاد حرف میزد... براش از اتفاقات و دوستم گفتم اونم خیلی خوشحال شد از اینکه بهم خوش گذشته بود...

گفتم میخوام برم حرم... اما گفت دیروقته نمیخواد بری، استراحت کن... هرچی اصرار کردم نپذیرفت که ساعت 10شب از هتل برم بیرون... اجبارا نشستم و برنامه های حرم رو از تلویزیون نگاه کردم... دلم پر میکشید که اون لحظه تو حرم باشم  و ... بگذریم...

ساعت 11:45دقیقه شب بود که یکی از دوستام که سکنه تهرانه زنگ زدو پرسید کجایی؟ گفتم مشهد؟ گفت با کی رفتی؟ گفتم تنها،نمیای اینجا؟ اونم گفت ببینم چی میشه فردا بهت خبر میدم...

راستش نمی دونم چرا اونشب اونقدر می ترسیدم؟ نمیدونم از چی؟ اما خوب           می ترسیدم دیگه...

به بابایی زنگ زدم و شب بخیر گفتم و تصمیم گرفتم بخوابم ...

هرکاری میکردم خوابم نمی یومد واسه همین ترجیح دادم موسیقی گوش کنم شاید آرومم کنه... نمیدونم چه ساعتی خوابم برد... اما طبق معمول نماز صبح رو که خوندم باز خوابیدم و کلی خواب آشفته دیدم...


درباره : واقعی ,واقعی ,
امتیاز : | نظر شما :
برچسب : یا ضامن آهو... ,
تعداد بازدید : 520

نوشته شده در شنبه 29 آبان 1389 توسط mehdi| لينك ثابت |

عناوين آخرين مطالب ارسالي
صفحات دیگر